دیار قریب غریب

دست نوشته های جانباز (قطع نخاع از گردن) محمد مهدی سامع
 
چهارده ی سی و سه
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱٤ : توسط : محمد مهدی

سلام

باز شروعی از نو، اغاز سی وسومینی را رقم زد. اینک ناتوانی هایی دارم، در بدیهی ترین امور روزمره وابسته ام، در اکثر کارها از کار افتاده ام...

عنوان های پر طمطراق(جانباز) راه و هدف (انقلاب و کیان کشور) و انتخاب مسیر ی مملو از عشق جبهه و جنگ، نمیتواند تضمینی مطمئن بر اینده ی پیش رویم باشد. صبر و بردباری، عاقبت بخیری ام نیازمند دعای شما بزرگواران است. دریغ نفرمایید.


 
صف مدرسه و دانش اموزان افغانی...
ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/۱٧ : توسط : محمد مهدی

وقتی زنگ مدرسه ها زده می شد. بچه ها به صف وارد کلاس ها می شدند. یا صف هایی به طرف محله های مختلف از مدرسه خارج می شد. اما دیگر کمتر این صف های دانش اموزی خارج از مدرسه قابل رویت است. چون والدین با ماشین های جور و واجور به انتظار بردن فرزندان خود ایستاده اند. یا سرویس های مدارس برای این کار صف کشیده اند. اما در محل های فقیر نشین، قدیمی و البته روستاها هنوز کم و بیش این صف ها را می توان دید. صف هایی که بر خلاف صف های موجود در جامعه ی ما زیبا و دیدنی است...

دیروز بر حسب اتفاق در محلی قدیمی، جهت عبور یکی از این صف ها توقف کردم. دیدن لباس های فرم، کیف های کولی، چمدان های کشنده، دعوا و شیطنت ها، مبصر و پرچم ایست وسایل عبوری و... جالب بود!. اما، دیدن چند کودک افغانی، دختر و پسرهایی نوجوان، بدون کیف!، کتاب های بزرگ فارسی ابتدایی در دست و شاد و خندان، مرا به وجد اورد. یاد محمد شریف و محرومیت از تحصیل او افتادم. خدای را شکر این محرومیت لغو شده است. تصمیم معقول و خداپسندانه ای که دل هایی را شاد کرده است.


 
‌فکر به گذشته ها...
ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٧/٥ : توسط : محمد مهدی

روزها از پی هم می گذرد. هفته، ماه و سال را تجربه می کنیم. برخی از روزها و هفته ها نام ها و عناوینی را به خود اختصاص داده اند. عناوینی که هر یک تداعی گذشته ای پر بار یا با اهمیت می باشند. اما، گاهی مرور زمان، گذران روزگار با تغییر و تحولات، ادمیان را در مواجهه با این روزها و هفته های حتی عنوان دار، به تامل وا می دارد!. تامل از اینکه چه بود؟ چه قرار بود، بشود؟ چه شد؟. چگونه این شد؟ و چرایی هایی که نیازمند نگاه عمیق به هر موردی است.


 
وقتی عقل و چشم و گوش بسته است!
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۳٠ : توسط : محمد مهدی

بارها این سوال برایم پیش آمده است. چرا گاهی انسانیت بین برخی انسان ها جایگاه خود را از دست می دهد؟!.

بدون مقدمه از داغ ترین موضوع این روزهای جامعه ی خویش شروع کنم. اتفاق ناگوار و دردناک سقوط جرثقیل در مسجدالحرام و کشته و زخمی شدن جمعی از حجاج را شنیده اید. بین این حجاج مظلوم، تعدادی هموطنان ما و از جمله یکی از همشهریان من وجود داشت. اوج غم و اندوه این اتفاق بین ما شهادت تعدادی هموطنان و همشهری ما بود. وقتی می دانیم، جوانی مظلوم دهه ی چهارم عمر خویش را سپری می کرده است!. فرزند معصوم خرد سالی را به یتیمی گذاشته است. همسر جوان و مجروحش در بیمارستان کشوری غریب، چه رنج و مصیبتی را تحمل می کند. خانواده ی اینها سرگرم چه مقدماتی بوده اند و اکنون چه ها می کشند... اما

چگونه یکباره همه ی غم و اندوه ما کنار می رود!. خبر درست یا نادرست پرداخت غرامت از طرف دولت عربستان جایگزین هم دردهای ما می شود!. متاسفانه کپی پیست این خبر، جوک و لطیفه های مربوطه به آن، با اب و تاپ فضای محیط مجازی را فرا گرفت. چنان که انگاری، ده ها نفر به خون نغلتیده اند! کودک و فرزندانی یتیم نشده اند! زن و زنانی بیوه نشده اند! خانواده هایی عزادار و داغدار نشده اند!. گویی پرداخت غرامتی (کم یا زیاد) می تواند، درد و رنج و البته مصیبت های پیرامونی موضوع هایی اینچنین را از بین ببرد!.

البته این تازگی ندارد!. انگار این ناهنجاری در مردم ما رسوخ کرده است!. وقتی حسرت اندک خدماتی را به بازماندگان جنگ می خورند!. به جان از دست رفته ی شهیدی فکر نمی کنند!. حسرت سهمیه ی فرزندی که محبت پدری را ندیده، می خورند!. (در حالی که امتیاز های قهرمانان ورزشی و اساتید و هیئت های علمی جلب توجه نکرده است!) حضور ماه ها رزمنده ای در جنگ فراموش می شود!. معافیت میزان حضور داوطلبانه برای فرزندش را بر نمی تابند!. (در حالی که خرید، کفالت، پسر سوم خانواده حتی معافیت جعلی با رشوه خوشحالی دیگران را نیز در بر دارد!) از تحمل وزنه ی یک وزنه بردار و مشکلات پیرامونی آن می گذرند!. جوایز و میزان  کم و زیاد خوراک روزانه ی وی را کنجکاوی می کنند!...

راستی چرا در مواردی نیمه ی از پر یا خالی بودن لیوان را می نگریم؟!


 
اعلان حضور...
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۳ : توسط : محمد مهدی

آمدم تا اعلان حضور کنم. شکر خدای منان در سلامتم. مختصر مشکلات جسمانی نیز به خیر و خوشی گذشت. عمر خویش به بطالت می گذرانم!. اما سرخوش و راضی که با سختی ها ساخته و از فرصت ها استفاده کافی برده ام. کوچ فصلی از اتاق به حیاط، سرخوردگی از محیط پر اشوب و نیرنگ و دروغ و... مرا وادار به اندک دوری از دنیای مجازی و پیرامونی آن کرد. ضمن اینکه مهمترین فایده آن قدری التیام درد مفاصل دست و گردن بود. اگر چه هم زمان دارو و درمان و بستن گردن بندی از نوع سخت نیز مزید بر بهبودی نسبی شد.

اما ان سنگ های حاشیه نشین کلیه ام نیز دورانی پر استرس را بر ما ترتیب دادند. هر چه هر که گفت، کم و بیش و به مرور انجام دادیم. مایعات فراوان و انواع جوشونده و عرقیات مجاز و سنگدان کبک و... را امتحان کردیم. پزشک رادیولوژ تا عموم دوستان تعجیل در درمان را گوشزد می کردند. یا اینکه مبادا آسان از کنار آن بگذریم. پایان کار پزشکی حاذق و متخصص ارولوژی به سی تی اسکن امر نمود. از مشکلات و دردسرهای جسمی و ایاب و ذهاب از شهر به اصفهان و.... بگذرم. عاقبت جناب دکتر خیال ما را از بی آزاری این سنگ های ناخوانده راحت کرد. ما نیز حضورشان را نادیده گرفتیم.

اینک فارق از هر فکر و خیال، کوچ از حیاط به اتاق انجام یافته است. به جهت سراغ های پی در پی دوستان به طرق مختلف، اعلان حضور کردم. در خدمتم و دوستدار شما.


 
تعظیم به این مرام!
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱٢ : توسط : محمد مهدی

نوزده سال قبل؛ در یکی از شب های ماه مبارک رمضان، به ضیافت افطاری در اصفهان دعوت شدیم. میزبان به رسم پاگشا یا نمی دانم همان میهمانی عروس و داماد دعوت نموده بود. به اصرار دیگران و اکراه خود همراه به این ضیافت شدم. پله های چهار طبقه ساختمان و مسافت هشتاد کیلومتری راه شهرضا-اصفهان دلیل اکراه ام بود!. طی طریق شد و بزرگوارانه به طبقه چهارم انتقالم دادم. نیم ساعتی به اذان مغرب مدعوی از تهران، تلفنی آمدن خویش را در نزدیکی اصفهان خبر داد. سفره پهن بود. اذان و نماز و مقدمات افطار وارد خانه شد!. افطار کرد. دو ساعتی با دیگران نشست. مقداری غذا جهت سحر خود و خانواده برداشت و همزمان با ما از ان طرف راهی تهران شد!. (مرحوم سید رسول سپهر)


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
روزانه ها61 (گذران این روزها)
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٥ : توسط : محمد مهدی

نقل است که ملا خود و زنش را اهل نجوم می دانست!. هر چه پرسیدند، دو جواب متفاوت می داد. یکی از خود و یکی نیز نقل از همسرش!. از قضا یکی صحیح از آب در می امد و دیگری اشتباه!. برخی این روش را خود به تنهایی ادا می کنند!. «یکی به نعل میزنند و یکی به میخ»

*******


ادامه مطلب را مطالعه کنید
 
اخلاق و مرام در نیازهای شخصی...
ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱ : توسط : محمد مهدی

 خیلی چیزها را دوست دارم. تفریح، سفر و مسافرت را بسیار می پسندم. از آدم های تر و تمیز و اتو زده، خوشم می اید. رفت و آمد، مهمانی و ولیمه را لذت بخش می دانم. اما سالهاست خود را از بیشتر این موارد محروم ساخته ام!. قید خیلی از سفرها را زده و می زنم!. مبادا زحمت جابجایی برای دیگران داشته باشم. درد و رنج برای همراهم فراهم سازم. کفش و لباس هایی می پوشم که راحت باشد و اتو نخواهد!. تمام تابستان را تک پوش های آستین کوتاه می پوشم تا باز و بست دکمه، پایین و بالا زدن برای وضو نداشته باشد. ریش و سبیل ناخواسته را هفته ای تحمل می کنم که هر روز زدن آن، اسباب زحمت برای دیگری است. تمام کارهای روزمره ام را به نوعی تقلیل می دهم. هیچ ناآشنایی را حتی به ضرورت، برای کاری آسان انتخاب نمی کنم. رفع تب و درد و موارد پیرامونی ضایعه ی نخاعی ام را به ندرت در ساعات خواب دیگران خواستار شده ام. این مشکلات شخصی و حاد پیرامونی به جز پدر و برادر به دیگری موکول نشده است. و...

بسیاری از افراد نیز بر عکس، مشکلات ناشی از ناتوانی جسمی خویش را به طرق مختلف حل می کنند!. چاره کار را انجام کار می دانند. به مواردی دیگر فکر نمی کنند. یا عذاب و سختی رفع مشکلی توسط غریبه را در ذهن و دل خویش انبار می کنند...    

بارها به این اخلاق و رفتار خویش فکر کرده ام. نتیجه اینکه شاید قدری به اشتباه رفته ام!. چرا که زودتر و بیشتر از دوستانی با مرام و رفتاری متفاوت، به مشکل و درماندگی در نیازهای زندگی خویش برخورد خواهم کرد. سختی ها و وابستگی های پیش رو نیز، سخت تر انجام می گیرد. کهولت سن و دوری؛ در خود، والدین و خانواده، روز به روز دردسر ساز می شود...

اگر چه تا کنون اراده و توان تغییر در مرام و رفتار خویش را نداشته ام!. اما نقل درد و دلی در مسافرت با جمعی از دوستان مشابه خویش، قدری امیدوارم کرد!. وقتی یکی از قول پدرم گفت: «تازه فهمیدم، چقدر ملاحظه ی ما را می کند!»

پی نوشت:

اعیاد شعبانیه بر شما دوستان گرامی مبارک باد.


 
روزانه ها60 (کنایه ی حمال...!)
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٠ : توسط : محمد مهدی

سواد چندانی در خواندن و نوشتن ندارد. فیزیک بدنی او نیز اندکی مشکل دارد. اما با حمالی در بازار، رزقی حللال به سفره ی خویش می برد. دیروز حین بارش باران، در مغازه ای نشسته بودم. وارد مغازه شد. سلام و احوالپرسی کرد. کاغذ و مبلغی پول در دستش مچاله بود!. به مغازه دار داد: «پته برقه، زحمِتشا بکش» قبض برق خانه اش با مبلغ هفده هزار و سیصد تومان پول بود. برای پرداخت با کارت خوان آورده بود. چایی برایش ریخت. قبض اش را گرفت و پرداخت کرد. خدا را به جهت مهیا شدن مبلغ گاز و برق اش شکر کرد!. آب و تلفن و... را توکل به خدا کرد!. چایی را خورد. حین رفتن خطاب به من گفت: «حجی بر شومام این پتا را میارند!»

لحظه ای مکث کردم. مرد زحمتکش ساده را چه گویم؟!. شاید تمام درد و رنج زندگی، بغض و نفرت از اوضاع و به وجود آورندگان این اوضاع، را با جمله ای خالی کرده است!. اما سکوت من نیز ذهنش را به معافیت از پرداخت برق و گاز و آب و... به یقین تبدیل می کرد!. پس جوابش دادم. نه مش... برای ما از این پته ها نمی آورند!. مامورین آب و برق و... هر بار مرا ماچی می کنند و می روند. انگار شرمنده شد. بدون هیچ حرفی رفت. دوستان گله مند از جوابم شدند!. نیازی به پاسخ نداشت. توضیح دادم که خرسند از جواب خویش نیستم. اما حکایت او حکایت پیرزنی است که حین ساخت مناری، کجی منار را به معمار تذکر داد. معمار کارگرانی را فرا خواند. پرسید به کدام طرف کج است؟!. بگو تا مهارش کنیم!. لحظه ای گذشت پیرزن صافی منار را گوشزد کرد. معمار به کارگران گفت: همینطور مهارش کنید. کارگران، معمار را دلیل این کار پرسیدند؟!. پاسخ داد: ذهنیت کج او با این کار صاف شد. این نیز دیگر یقین دارد ما نیز به قولش پته ی برق و گاز و... داریم!.


 
روزانه ها59 (مامور به میانجیگری...)
ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸ : توسط : محمد مهدی

وقتی به انسانی ضعیف، ظلمی فاحش صورت گرفته باشد!. مدعی نیز چیزی بر از دست دادن نداشته و بر ادعای خود پافشاری کند!. مورد دعوی از خانوادگی رنگ و بوی سیاسی به خود بگیرد!. خوانده دعوی نیز به نوعی به جایگاه قدرت، شهرت و حتی مکنت مرتبط باشد!. در روزهایی سخت نیز، سعی در حفظ آبروداری داشته باشند!. کم کم نتیجه دادرسی نیز در حال مشخص شدن باشد. و...

در چنین مواقعی دیپلماسی در پایین ترین وجه خود فعال می شود!. به همین منظور چند روزی در مقام دیپلمات، به دیپلماسی جهت حل دعوی بین افرادی ماموریت یافتم. دعوی که به خوبی ناتوانی و بی نتیجه بودن در به ثمر رساندن ان واقف بودم!. وقتی اوضاع به گونه ای که بر شمردم باشد!. خود را نیز در اندازه ی انجام چنین کارهایی نبینم. نتیجه از پیش معلوم است.

به صرف رفاقت با مدعی، مراجعه به من در میانجیگری شد. ادعای نفوذ و حرف شنوی از مرا داشتند!. رفاقت را تایید، اما نفوذ و حرف شنوی را تکذیب کردم. اما به جهت احترام و اعتقاد به حفظ ابروی افراد حتی هنگام مجرم بودن و البته حل هر مشکلی با توافق و گفتگو، (قبل از دادگاه و حکم و رای و قطعنامه از پایین ترین سطح تا بالاترین آن) پذیرفتم. یکی دو بار گفتیم و شنیدیم و بی نتیجه مراجعه کرده و خبر شکست گفتگو را اعلام کردیم. حین این انجام، به مواردی ایمان یافتم. کار سخت میانجیگران و دستگاه های دیپلماسی، کار سخت تر قضات و دادگاه های قضایی و البته مشکلات و سختی های پیرامون دردسرهای خصوصی و عمومی بین افراد. 

پی نوشت:

1-دیشب به امر مریم بانو (راز نهان) مبنی بر نوشتن مطلبی، این را نوشتم.

2-لطفا از کیه؟ چیه؟ کجا؟ سوال نفرمایید.


 
← صفحه بعد