دیار قریب غریب

دست نوشته های جانباز (قطع نخاع از گردن) محمد مهدی سامع
 
موضوع انشاء (توصیف عید نوروز)
ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۳ : توسط : محمد مهدی

حبیب انشا می خواند. همه می خندیدیم. معلم سر تکان میداد!. انگار از درک و شعور افرادی نادان و نفهم تعجب کرده بود. هیچ کدام به ریشه و اساس موضوع فکر نمی کردیم. معلم نیز ادای فهیم ها را در می آورد. اما چیزی بر آگاهی ما نمی افزود. لابد خود نیز بیشتر از ما به عمق انشای او فکر نمی کرد!. طنز تلخ او را شوخی سر کلاسی بیش نمی دانستیم!. بعد از هر جمله صدای خنده بچه ها بلند بود!. او هم با لبخندی انشای خویش را ادامه می داد....


چند روزی از باز گشایی مدارس در سال جدید، می گذشت. موضوع انشای ما: «توصیف عید نوروز در خانواده ی خود». فروردین 1358، سوم راهنمایی. دبیر ادبیات مان از لیست دفتر خود، چند نفر از دانش آموزان را یکی یکی صدا کرد. انشای خود را به ترتیب خواندند. بدون هیچ عکس العملی از سوی ما، با اشاره سر معلم، جای خود می نشستند. حبیب ... اجازه ی خواندن انشای خویش را گرفت!. چند نفری گفتند: آقا بخوند. آقا اجازه، بذارید بخوند. یکی دیگر را صدا زد!. بعد از خواندن او، حبیب دوباره اجازه گرفت؟!. این بار همه با اصرار میل به خواندن انشای او داشتند. شاید برخی انشا ننوشته بودند. بسیاری از ما نیز سعی در نخواندن انشاهای بی کیفیت مان داشتیم. آخر رضایت داد. با اشاره ی سر و چشم خود، حبیب را به سوی تخته سیاه فرا خواند.

پای تخته رفت. دفتر خود را گشود. خواند: به نام خدا، توصیف عید نوروز در خانواده ی ما، نوروز، بدترین روز! همه خندیدند.

معلم: ساکت، این شروع انشایی است که اصرار به خواندنش  داشتید!. بخون.

دوباره شروع کرد: نوروز، بدترین روز. روزی که من و دو برادرم شب تحویل سال را در خانه ی همسایه به صبح رساندیم. آخر آنان به مسافرت رفته بودند. کلید خانه ی خود را جهت مواظبت، به ما دادند. این شد که پدر ما سه نفر را روانه ی خانه ی همسایه کرد. تنها کاری که با شوق و ذوق پذیرفتیم. آخر مشاهده ی اسباب و اثاثیه آنان، دیدن برنامه های، تلویزیونی که نداشتیم و خوابیدن در رختخواب های گرم و نرم برایمان تازگی داشت!. بماند که مادر هی سفارش به عدم ریخت و پاش می کرد!. خدا می داند او هم در دلش چقدر حسرت زندگی آنان را می خورد.

صبح عید وقتی به خانه بر گشتیم. بقچه حمام پدر گوشه ی اتاق بود. (خنده ی بچه ها) گویا نبود ما راحتی خیال آنان بود!. مادر، کنار اتاق مشغول وصله کردن شلوار برادرم بود. سراغ پدر را گرفتیم؟. فهمیدم، که به صحرا رفته. آبیاری باغ حاج عبدالعظیم بهاری! که هم حاجی بود و نامش بزرگ و بهاری نیز. کارهای باغ سر سبز و بزرگ او را، گدا گشنه هایی چون پدرم باید انجام دهند!. دلخوشی عیدمان رفتن به دیدن پدربزرگ بود. خوردن آجیل و شیرینی قرابی و گرفتن عیدی. که امسال او نیز به دیار حق رفته بود. مثل هر روز پا به کوچه گذاشتم. مردان و زنانی با بوی خوش، لباس های نو به تن داشتند. بچه های شان نیز لباس های عید پوشیده و همراه آنان یا به کول شان بودند. حمید و علیرضا از بچه های محله لب کوچه ایستاده بودند. هر دو کت و شلواری نو به تن داشتند. حمید گندم برشته می خورد. رضا در دهانش گزی می جوید!. داشت اولین عیدی دریافتی از پدرش را نشان می داد. حسرت لباس هایشان را میخوردم. دلم گندم برشته می خواست. دهنم از ملچ ملچ خوردن گز، آب افتاده بود!. انگار از پدرم عصبانی شده بودم که یه جای دادن عیدی، روز عید آبیاری باغ دیگران را می کرد!. اول خیابان، جمشید بساطی پهن کرده و آبی آلو می فروخت. انگار او نیز از هیاهوی عید باستانی، فقط نامی باستانی برایش برگزیده بودند!. بیچاره تحمل تمسخر شعرهای بچه ها را از دست داده بود. وقتی داد می زد: «آبیه ست و آبی آلو.» یکی جواب می داد: «آبوش کرنه چیه»(1)و اونم با عصبانیت جواب می داد.... و روز عید و فحش و دعوا و کتک و کتکاری و اشک های جمشید.

دیگر کلاس ساکت شده بود. بچه ها فقط گوش می دادند. معلم نشسته و کف دستانش را زیر چونه هایش قرار داده بود. دیگر سر تکان نمی داد. دیگر مذمت نمی کرد. خواندن انشایی که شروعش خنده داشت. قصه ای پر  غصه از آب در آمد. و حبیب می خواند:

نزدیک ظهر به خانه برگشتم. بوی سرخ کردن ماهی در هر کوچه ای به مشامم می خورد. عید و سبزی پلو و ماهی ناهار مرسوم عید نوروز است. در خانه شروع به کنجکاوی کردم. کتری و قوری صبحانه ی صبح هنوز بر چراغ سه فیتله بود!. بوی خاصی به مشامم نمی آمد!. پدر هنوز نیامده بود. مادر جانمازش را پهن کرده، منتظر گفتن اذان و خواندن نماز بود. هر یک گوشه ای مثل روزهای قبل منتظر خوردن ناهار بودیم. ناهاری که امروز انتظار متفاوت بودش را داشتیم. اما انگار نبود پدر، اجازه ی پختنی را به مادر نداده بود. نمازش تمام شد. جا نماز را جمع می کرد. زیر لب دعا می خواند. هر یک گوشه ای دراز افتاده بودیم. ساکت و آرام. تا اینکه خواهر کوچکم سراغ نهار را گرفت. سوال ذهن همه ی ما بود. گوش تیز کردیم که راز نفهمیده روز عید را دریابم. مادرم آرام جواب داد: «مثل هر روز، چی داریم؟!» آب پاکی را روی دستانمان ریخت.  لابد ناهار امروزمان افزودنی دیگری به ماست خواهد بود!. ماست و خیار، ماست سبزی خوردن، ماست و اسفناج، ماست و شیره، ماست و....

دیگر نگران خارهای ماهی روز عید نبودیم. تا گلوی مان را آزار دهد. اگر چه ماست و خیار آن روز هم از گلویمان پایین نمی رفت. نان بیات خانگی، ماست سفت چکیده ی پوست ماست (خیک ماست) و خیار پلاسیده چند روز قبل، که شکم گرسنه ی هر یک از ما را فقط سیر می کرد!.

نزدیک غروب شد. نه به دیدن کسی رفتیم. و نه کسی به دیدن ما آمد. پدر با لباس کاری مملو از گرد و خاک به خانه برگشت. کلاه کشیِ رنگ و رو رفته اش را بر سر داشت. کت بلند و شلواری گشاد که نخی به جای کمربند به کمرش بسته بود. گیوه ی لاستیکی به پا و بیل اش را نیز بر کول داشت. چهره اش از زحمت و سختی کار روزانه داد می زد. هنوز نرسیده بود. مادرم غرولند کنان خبر نداشتن هیچ گوشت و پوستی در خانه را داد: «لباس نو و آجیل و شیرینی خیر سرمان!. مرد، لااقل اول سالی فکر غذایی پختنی می کردی» او نیز با عصبانیت و صدای لرزان گفت: «لا اله الا الله، همین الان از درخانه ی این سگ همه کس می یام. آب مالی سه ماه گذشته را هنوز نداده!. بقیه نیز بدتر از او...»

هنگام غروب روز اول سال، جمع خانواده همه دور هم بودیم. ما همه ساکت، دعوای لفظی آنان را گوش می دادیم. داد و قال کشتن مرغ و خروسی به پختن املتی از تخم های هدیه ی مرغان خانگی سر وا کرد!. شام اولین روز سال مان تخم و گوجه ای بیش نبود. سیر نشدیم و دلمان هنوز می خواست. اما مادر، اندک باقیمانده ی ته ظرف را به پدر داد!. خوب می دانست. که بی تقصیر است و سیر کردن شکم گرسنه ما و او بعد از یک روز کاری، اینگونه سیری ندارد!.

روز عید، اولین روز سال گذشت. هیچ کس در خانه ی ما به دیگری تبریک نگفت!. آثاری از عید دیده نشد! هیچ کس در ظاهر دیگری را نبوسید!. در خفا و نبود مان را نمی دانم.(باز هم خنده ی بچه ها) نه، انگار پدر و مادر نیز دل و دماغ این را هم، دیگر نداشتند!. لحظات ساکت و آرام گذشت. مادر دو استکان سهم چای هر یک از ما را یکی یکی به دستمان داد... مادر کلید خانه ی همسایه را آورد. تا ما سه نفر باز شب را در خانه ی آنان باشیم. انگار دیگر ذوق و شوق پذیرفتن انجام این کار را نداشتم. انگار دیگر میل دیدن برنامه های تلویزیون نداشته را نداشتم!. انگار اسباب و اثاثیه خانه ی همسایه برایم دیدنی نبود. انگار دیگر خوابیدن در رختخواب های گرم و نرم  برایم تازگی نداشت!. انگار.... 

اینک آخر انشای خود می نویسم: البته معلوم و مسلم است. که عید سعید باستانی یکی از بهترین اعیاد و اغاز سال نوی ما ایرانیان است. شکوفه ها رفتن زمستان، سردی هوا و طلیعه ی بهار را خبر می دهند. مردم لباس های نو می پوشند. به دید و بازدید هم می روند. بزرگترها به دیگران عیدی می دهند...

اما وقتی در عید نوروز، اولین روز سال، همان عید سعید باستانی در خانه ای بچه ها لباس عید ندارند!. وقتی حسرت لباس های دیگر بچه ها را داشته باشند!. وقتی عیدی نمی گیرند!. وقتی دلشان گندم برشته می خواهد!. وقتی شیرینی و آجیل نمی خورند!. وقتی کسی بوس شان نمی کند!. وقتی به دیدن کسی نمی روند!. وقتی کسی به دیدن شان نمی آید!. وقتی پدرشان آبیار باغ دیگران است!. وقتی به جای دیده بوسی و تبریک، دعوا  می بینند!. وقتی پدر و مادر از خجالت نداشتن غذای گرم با هم جر و بحث می کنند!. وقتی...

وقتی عید نوروز باید آنگونه باشد. اما اینگونه است. پس می توان گفت عید نوروز بدترین روز!!

1-در آن کرم وجود دارد.

پی نوشت:

یادش بخیر سال قبل عید و این ایام در حرم امیر مومنان و سرور شهیدان بودیم. خدا باز قسمت کند. ان شاا...

سال گذشته، نامش تولید ملی بود و اعجازش را دیدیم!! امسال در اقتصاد و سیاست خدا بخیر بگذراند!!