روزانه ها37 (هذا حمام هذا مسجد...)

وارد تالار شدیم. ابتدای درب ورودی ایستاده بود. با همه مصافحه می کرد. خم شد و با من هم دیده بوسی کرد. قاه قاه می خندید. با تعجب پرسیدم: می خندی؟!. جواب داد: «هر روز به یادت بودم. وقت رفتن به حرم، قبل از اذان صبح» خب خدا روشکر، خدا قسمت کند. همین که یادمان بودی خوب است. خنده و گفت و شنودمان، دوستان را به تعجب وا داشت!. کنجکاور این اتفاق شدند!.

در کناری به انتظار شام نشستیم. یکی دلیل خنده را پرسید. به نوعی طفره رفتم. بیشتر حساس شدند. هر یکی اشاره ای می کرد. چرا خندیدید؟!. یاد کردن که خنده ندارد؟!. حکایتی در کار بود؟!. تا به شام دعوت نشده ایم، تعریف کن.

شروع به گفتن کردم. هنگام عزیمت به عمره، سراغم آمد. قصد خداحافظی داشت. توصیه هایی به او کردم. دلهره نداشته باش. حین طواف معنی فارسی دعا ها را نیز بخوان. نمازهای جماعت را با آنان همراه شو. هر روز قبل از اذان صبح به زیارت برو. گفت اگر خواب مان نرود. خندیدم و گفتم: بیشتر افراد بیدار می شوند!. هر صبح زود مردان ایرانی را ببین. می فهمی که چرا بیدار می شوند!. سر و صورتی تر و تازه دارند!. حمام رفته و با غسل راهی زیارت می شوند!. هاج و واج پرسید: چرا؟! برایش توضیح دادم. دو هفته ای از کسب و کار، چک و سفته، حرص و طمع و  گرفتاری های جور و واجور به دور اند. جای گرم و نرم، غذاهای خوب و آماده، اکثریت دور از بچه ها، آسوده و راحت، ماهه عسل، هذا حمام هذا مسجد...

لابد گفته هایم برایش به اثبات رسیده است. اینگونه یادم کرده و می خندید. دوستان هم خندیدند. امر شد. بفرماید شام.

/ 24 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهيد

سلام دلاور سامع عزيز [لبخند] خوشحالم كه حالتون بهتره ، ما كه خيلي نگرانتون بوديم ، ختم قرآني كه همطاف جان براي شفاي شما عزيزان گرفتن كمي آرومم كرد [گل] تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد ... مواظب خودتون باشين ،حالا نميشود يك مدت مهماني نرويد ؟[نیشخند]

سمانه

سلام جناب سامع ایشالله بهترید.. وای خیلی نگران شدم.. نمیدونید چقدر برای ما عزیز هستیدددددددد ایشالله صد و بیست سال سلامت باشید و شاد... تو بخش زنان زایمان بودین؟؟!!! [نیشخند][مغرور][شوخی]

مریم

سلام خیلی خیلی خوشحالم که حالتون خوبه ...ان شاء الله دیگه هیچ وقت مریض نشید [لبخند][گل] تن عزیز تو رنجور و دردمند نبینم به نازهای طبیان نیازمند نبینم بمیرم و خبر از حال ناخوش تو نگیرم نباشم و تنت آزرده ی گزند نبینم ملال و محنت پاییز دور باد ز جانت به جز بهار در آن باغ دلپسند نبینم [گل][گل][گل]

کوثر

[قلب][لبخند][گل]

رهگذر

سلام. گفتند بخش زنان و زایمان بودید. انشاءالله مبارکه[دست] حالا پسره یا دختر؟[دلشکسته][خنده][دست][سوال] از باب مزاح بود و برای تغییر روحیه و حال شما

ستاریان

سلام بر داداش خودم آقا مهدی[گل] هر چند این رسم و رسوم ور افتاده و دیگه کسی ایام دهه ی فجر رو به کسی تبریک نمیگه اما من روز پیروزی انقلاب این عصاره ی خون شهیدان رو به شما تبریک می گم[گل] بعد هم از اینکه خبردار شدم مرخص شدید خیلی خوشحالم. خدا به شما سلامتی همیشگی بده ان شاءالله[بغل][ماچ] آقا یک کم ددر دودور رو بگذارید کنار و توی سرما مهمونی نرید تا مجبور نباشید بخش زنان و زایمان بستری بشید[وحشتناک][قهقهه][خنده][شیطان] خیلی چاکرم[لبخند]

ستاریان

انگار کامنت تاییدی شده! امیدوارم کامنتم رسیده باشه و تو راه گم نشه[متفکر][کلافه]

کوثر

وااااااااااااااا عمو مصطفی بیست شد[پلک]

ستاریان

بله ازم معلومه؟[نیشخند][خنده]

جهانمردي

سلام يادمه بچه كه بوديم بابامون نشريه كمدي توفيق را مي خريد اين نشريه پنجشنبه ها منتشر مي شد صفحه اولش نوشته بود كاكا شب جمعه ميري شهر دو تا چيز يادت نره دوميش توفيقه ما هر وقت سوال كرديم توي بچگي كسي بهمون جواب نداد كه نداد تا بعد ها فهميديم اوليش چي بوده قربون اون لبخندت [خنده][خنده][ماچ]