روزانه ها38 (گزارش بیماری)

 اصرار مراجعه به پزشک، یا حضور پزشک در خانه و خبرکردن برادرم جهت رفتن به بیمارستان را موکول به روز بعد کردم!. شبی بسیار سخت، لحظه لحظه و به کندی طی شد!. حین خواندن نماز صبح احساس ناتوانی در نفس کشیدن و سخن گفتن می کردم. کم کم ذهنم احساس خطر می کرد. تاخیر شب به روز بعد اشتباهی بزرگ بود. با اورژانس صد و پانزده تماس گرفتند. جواب رد انان باب سفارش را باز کرد!. با سفارش پزشک عزیزی از دوستان، یکی از همکاران پزشک او خیلی زود به خانه امد. هماهنگی آمدن آمبولانس را انجام و تزریق آمپول و زدن اسپری و آماده سازی رگ و بعد از سالها با برانکارد راهی بیمارستان شدم.

اولین دم خنک آسای اکسیژن، اولین تزریقی آمونوفیلین، چند اسپری ریوی، چند آمپول عضلانی، نوار قلب و اکو، آزمایش های جوراواجور... صفحه ی دیگر ذهنم را تقویت کرد!. حضور دوست پزشکم، سفارش پزشک حاضر در خانه به مسئول پرستاری (خواهر خویش) و... دست به دست هم داد تا تلاشی فراوان انجام دهند. در گذران این اوقات و شلوغی اطرافم، حضور و نظارت یکی از دوستان (سید بحرینی)، در جار زدن و رسانه ای کردن و... کافی بود. شد، آنچه که خود دیدید!. لابد در ذهن خویش نوار قلب و اکسیژن و اکو و... را زمینه ی دادن قبض و گرفتن... دانسته بود!. اما به خیر گذشت.  

نزدیک ظهر بدترین اتفاق ممکن برایم رقم خورد. دستور بردن به بخش و بستری شدن را صادر کردند. فکر به مشکلات پیرامونی این موضوع ذهنم را آشفته ساخت!. از نامناسبی تخت و تشک تـــــــا دسشویی و... برایم مشکل ساز بود. همه ی اتاق های خصوصی اشغال بود. اتاق ایزوله ای را تر و تمیز، سر و سامان و کلی تغیرات دادند. به طور موقت در اتاق ایزوله بستری شدم. منوط به اینکه بیماری با شرایط فوق بستری نشود. به طوری عجیب همه چیزش مناسب بود!. اما نزدیک غروب بیماری با شرایط بستری در این اتاق پذیرش شده بود. به اتاقی عمومی منتقل شدم. اتاقی کوچک در حد یک تخت، اما با سه تخت و مجموع هشت بیمار و همراه، که چند ساعتی را به اجبار تحمل کردم!. باز متوسل به روابط شدم. حضور مجدد دوست پزشک مان در اواخر شب و سفارش و هماهنگی لازم، با تمهید بستری در اتاقی در معنای واقعی سه تخته و البته خالی در بخش زنان، ختم به خیر شد!. البته با خواهش در عبور و مرور کمتر جماعت اخوان تا آماده شدن یکی از اتاق های خصوصی. امری که با وجود دوستان و فامیل ما، تا فردا ظهر کمتر عملی شد!. همین یک شب بر دوستان صفحه چین کافی بود تا جار بستری در بخش زنان و زایمان بین آنان و حتی محیط مجازی زده شود!...

ظهر روز دوم اتاقی خصوصی آماده، و باز هم منتقل شدم. اتاقی با شرایط و محیطی بهتر که پنج روز بعدی را به نسبت با مشکلات کمتری در آن سپری کردم. سیل ملاقات دوستان در گروه های مختلف، فامیل و آشنایان، وقت و بی وقت با انبوهی از گز و شیرینی، میوه و کمپوت... سرازیر شده بود!. چنان که تعجب و گهگاه صدای نگهبان و پرستار را در آورد. سیر درمان جسمی و روحی با تجویز و تزریق انواع داروها به همت سفیدپوشان لطیف و ظریف و بعضا زمخت بهتر و بهتر می شد. 

از روز سوم نیاز به اکسیژن کمتر، اشتها بهتر و زبان گشوده و وراجی می کردم. پنج شنبه را به خیال مرخص شدن بسر می بردم که موکول به شنبه شد. شنبه معاینه شدم و نیاز ماندن یک روز دیگر بر التماس من برتری یافت. بالاخره ظهر یکشنبه با تجویز کلی دارو، مرخص و تا حال حاضر که گزارش خویش را درج می کنم به توصیه دیگران و البته ترس از ناخوشی مجدد از خانه بیرون نرفته ام. از سردی شدید هوا کاسته شده و حال من نیز روز به روز بهتر شده و دوستان در گروه های مختلف نیز معطل حضور و میزبانی چند بار به تاخیر افتاده من می باشند!. که انشاا... به زودی به روال معمول بر خواهد گشت.

البته به عرض برسانم که این بار با تمام وجود پی به «ضعف رفتن قوت و قوت گرفتن ضعف» خویش بردم!. انگار سن و سال نهیب پیری را برایم زده است!. بر خلاف سال های قبل کمتر بیرون آمدم. بیشتر و کامل تر لباس پوشیدم... و شدیدتر از هر باری بیمار شدم. به قول شهریار:   

طفل بودم دردکی پیر و علیلم ساختند / آنچه گردون می کند با ما نهانی می کند

می رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان / دفتر دوران ما هم بایگانی می کند

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام ببم جان خوبید ؟ [لبخند][گل] - ممنون که سفارش منو به احسان کردید [نیشخند] - چقدر تو این پست در لفافه و پنهانی فریاد زدید : همه منو دوست دارند ! حتما می گید کی چنین حرفی زدم ؟ همون جاهایی که نوشتید دوست پزشکم سفارشمو کرد ...سیل ملاقات دوستان سرازیر شد (کاش ما هم می تونستیم به عیادتتون بیایم [گل]) ...دوستان به خاطر من مهمونیهاشونو به تعویق انداختند و ... [نیشخند] - بذترین لحظه اون زمانیه که دکتر می گه بیمار باید بستری بشه [نگران] تو بیمارستان مگه آدم می تونه بخوابه ؟ شب و روزش هیچ فرقی با هم نداره ...شب که می شه پرستارها دم و دقیقه میان تو اتاق و فشار می گیرند و قرص می دن و سرم می زنند ...وااااااااای ! خدا نصیب نکنه [ناراحت] - آقای سامع من سال 90 و 91 فکر می کردم خیلی قراضه شدم ولی الان خدا رو شکر خوبم گاهی وقتا بدن ضعیف می شه یا ویروسها خیلی قوی و موذی هستند شما اصلا نباید فکر کنید پیر شدید ! ببم جان اگه شما به خودتون تلقین کنید که پیر شدید واقعا پیر می شید مگه شما چند سالتونه ؟ نصف سن بعضیها رو ندارید !!! [زبان] یک کم استراحت کنید و خودتونو تقویت کنید مطمئن باشید مثل قبل قوی و سرحال می شید . ان شاء ال

راز

با سلام و درود فراوان... تو رو خدا اینطوری نگید دلم میگیره از حرفای اینطوری...انشاء ا... خدا عمر با عزت به خانواده ی نازنینتون بده و سلامتی و تندرستی به شما.. به جای آیه ی یاس خوندن و اینکه ناتوان شدمو ... اینا یکمی به آلودگی هوا و غذاهای مزخرفی که فقط شکما رو سیر میکنه و فاقد هیچ خاصیتیه خوبه توجه کرد به خدا مام که جوونیمو باز یه تحرکی داریم تحلیل رفتن تواناییامونو حس میکنیم به هر حال شما که شرایطتون متفاوته... ایشالا با اومدن بهار یه قدرت مضاعفم بیاد تو وجودمون... شاد وپیروز باشید... در پناه حق...

علی

سلام خدا رو شکر به خیر و خوشی گذشت. بنده هم بعد از چند سال ورزش نکردن, نیم ساعتی با دوستان بازی فوتبال کردم یک هفته مریض شدم. انشاءالله که همیشه سلامت باشید.

الينا

سلام با يه خط خطي جديد به روزم 50اگه دوست داشتيد تشريف بيارين ونظر ارزشمندتون رو بفرماييد [گل] اميدوارم حالتون بهتر وبهتر بشه وديگه نيازي به بيمارستان وپرستاراي لطيفو زمخت نداشته باشين[پلک]

دوستِ دور

سلام. خداي را سپاس كه بهتريد و مي نيوسيد. با اين روحيه و اين اميدي كه داريد غم غصه خيلي بيجا مي كند كه سراغ شما بيايد. بياد شما و عزيزاني چون شما هستيم و در دل دعاگوي تان. اميد كه خداوند شما را «به دست دعا» براي ما نگاه دارند. من از پزشكي سر در نمي آوردم ولي اگر تاجايي كه برايتان مقدور است ورزش و تحرك داشته باشيد. همين وبلاگ نوشتن هم كار بسيار خوبي است كه انشاءالله ادامه مي دهيد.

کاوسی

[گل] سلام خوشحالم بهبودی حاصل شد. ان شاالله با آمدن بهار دوباره مهمونی ها و دور هم جمع شدنها استمرار یابد.

اهل آسمان

سلام و. وقت بخیر در جریان بیماریتون بودم و نگران ... و حالا خوشحالم ازینکه میبینم سلامتید و باز مینویسید وقتی خدا خیلی دلتنگ بنده هاش میشه کاری میکنه که بنده هم بادش کنه خوش بحالتون که عزیز خدایید به یاد ما غفلت زدگان هم باشید [لبخند]

اهل آسمان

سلام مجدد خوشحال میشم گاهی هم به من سری بزنید عزیز خدایید عزیزتر بمانید

کوثر

سلام عموجان.خداروشکر که الان خوبین وکنارما[قلب][لبخند]

سید نورالدین

سلام عزیزم ما خیلی دوست داریم ومخصوصا رفتیم کربلا دعا کردیم تا خوب شدی [گل]چون نوبت خودته فکر کردی