روزانه ها54 (گذران شبی بی خوابی)

همین چند سطر گواه بر پرخوری گروه بود!. که به اجبار مسلط و قادر به دیدن آنانم!. اما حکایتی دیگر از پررویی و روراستی برخی یا به روایتی همه ی جمع گویم. دوستی مزرعه دار نیز داریم. سالهاست، هر سال یک گونی از محصول سیب زمینی خود را به هر یک از ما افراد می بخشد. به روال هر سال از اواسط پاییز به بعد مرهون لطف و سخاوت وی می شویم. دیشب یکی خطاب به وی گفت: «دو سه هفته ای است سیب زمینی نداریم!. کم کم و کیلویی می خرم و به خانم گفته ام حسین همین روزها یک گونی بزرگ سیب زمینی برایمان می آورد! پس کی قراره بیاری؟!.» همه خندیدند و یکی یکی همین موضوع را اعلام کردند!. انگار همه بد عادت شدیم و هر سال منتظریم!. خنده ی ارباب هم گواه از موعد دادن سیب زمینی داشت. وقت خروج از باغ، گونی ها را تحویل گرفته و رفتیم. خداوند وی را تندرست و سلامت، محصولش را خیر و برکت و درامدش را افزون بداررد. انشاالله

داروها را در انتهای شب خوردیم. قصد کردیم به تماشای فوتبال بنشینیم. قبل از بازی کتابی برداشته تا مطالعه کنیم. سه ماه قبل یکی و چهار کتاب طی دو هفته گذشته مستقیم از نگارندگان یا مولفین آن هدیه گرفته ام. (ممنون از لطف شان) قبل از آن عینک زدیم تا اخباری ببینیم. صفحه ی دو بود. جنبش دانشجویی و سیاست زدگی در دانشگاه های ایران را با تحلیل گرانی از چهارگوشه ی دنیا بررسی می کرد. کتاب را یک ساعتی به رویم بست. پایان یافت و به این ور آب آمدیم. همان ابتدای شروع یونتوس و اتلیکو از تماشای بازی پشیمان شدیم!. وقتی فوتبال نه چندان دیدنی لیگ وطن را با ال ای دی 49 تازه خرید والدین میبینم. تماشای فوتبال دلچسب اروپا با تلویزیون 21 قدیم در اتاق خویش وقت ضایع کردن شده است!. خواب نیز از سرمان پریده بود. پرخوری کردیم. تب داشتیم. یا... نمی دانم!. عینک به پیشانی بردیم و چهارمین کتاب را شروع به خواندن کردیم. یادم باشد به محض درج این پست نام کتاب ها را بر همان مرد تهرانی پیامک زنم!. اخر هر مطلبی ایهام دار را فی الفور می پرسد. بند دست زیاد دست او دارم و هر بار تهدید به افشا می کند. چاره ای نیست، می گویم. اگر چه این بنده ی سراپا تقصیر نیز کم و بیش آتوهایی از او دارم که با افشایش «خر بیار و باقالا بار کن.» اما جدای از اینها دوستش دارم و دوستم دارد چندان که    حرفی ناگفته بر هم نمی گذاریم. خدایش به سلامت دارد.

 عینک به پیشانی ماند تا شاید هنگام زدن گل بر چشم گذاریم و گل ببینیم. شکر خدا این بازی نیز گلی در بر نداشت. عینک و کنترل به دور انداخیم و سخت به خواندن مشغول شدم. سه بامداد انگار گردنی بین سر و تن نداشتم. آخر به پشت خوابیده و کتاب را با کف دو دست گرفته، پشت جلدها به طاق و نوشتار روبری صورت، خستگی بسیار دارد. کتاب را بستیم و تا صبح به تماشای طاق نشستم. تا نماز صبح در تاریکی به ذهن خود،خواندیم و نوشتیم و رفتیم و آمدیم و خریدیم و فروختیم و سیاست بافتیم و لعنت فرستادیم تــــــــا اذان صبح!. اینک از صبح کج به این صفحه دوخته ام. می نویسم. و می خوانم. حال بماند تا جبران خواب!. اما بعد از خواندن دو کتاب باقیمانده، چون در نگارش و ثبت و نشر به حال خویش تاسف میخورم. تصمیم دارم به پاس اینکه کتاب از هر نوع رمان های خارجی و داخلی، سفرنامه و خاطرات تا کتاب های وقت گیر و آرام خوانی چون مشتاقی و مهجوری و... را خوانده ام. احساس خویش، میزان اشتیاق به خواندن انها و قیاس بین این پنج کتاب را ببان دارم. انشاالله

/ 20 نظر / 36 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جهانمردی - شهرضا

لبت پر خنده بادای حاج مهدی دلت پیوسته شاد ای حاج مهدی کز اهل ورزش و اهل کتابی که باشی باسواد ای حاج مهدی دلی پر مهر اندر سینه داری نمی ورزی عناد ای حاج مهدی بگیر از بهر گوشت تو زبابا ز عطاری پماد ای حاج مهدی بخواهم از خدا تا که زلطفش رساند بر مراد ای حاج مهدی

حالا بماند

سلام کلا در کار شکم درجه یکید

ناهيد

سلام دلاور عزیز [گل] دست دوستتان درد نکند بابت سیب زمینی . خدا به او خیر و برکت دهد . شما اگر هر شب تا صبح بیدار می ماندید چه می کردید ؟ [نگران] حالا که نمی توانید از خیر چلو ماهیچه بگذرید حتما همراه غذا سماق بخورید تا بعدها مشکلی پیش نیاید .[نیشخند] امان از رفیق بازی [عینک]

حالا بماند

من باب خوش اشتهایی عرض کردم نه چیز دیگه تقصیر من چیه که شما جماعت رجل تمام نسوان رو به کنایه میگرید [زبان] نسبتمم با شما درد مشترکیه که با عزیزم دارید و دردش دیوونم کرده

حالا بماند

نه متاسفانه دردش خیلی بتره البته از نوع معلولیت شما اما بتر خدا به همه شما و امثال شما صبر وزین عطا بفرماید التماس دعا ابهام نیست به باس احترامی که برای صبر سال هایتان تحمل میکنید ابراز وجود کردم ببخشید بر خود این حق را دانستم که شوخی کنم از کامنت دوستان اینطور بر آمد که اهل طنازی هستید ولی انگار با اهلش ن هر کس ! در بناه حق موفق و موید [گل]

آتش

سلام و عرض ادب بسيار برايتان آرزوي سلامتي دارم به حرف طبيب جماعت هم هيچگاه خود را محروم از چلو ماهيچه نفرماييد كه عقوبت دنيا و آخرت درپي خواهد داشت . خواستم بگويم كه البته ماكجا و آن مرد تهراني اما خوب ما هم مردي از مردان تهرانيم و البته اون پست مردانه رمزدار را خيلي خوب اومدي . [گل]

نعیمه

تا صبح چجوری بیدار موندین من هر شب تصمیم میگیرم بیدار بمونم درس بخونم ی ربع نشده خوابم. ب شمام توصیه میکنم ب جای کتاب غیر درسی کتاب درسی بخونین تا اذان ظهر می خوابین [نیشخند] خصوصا اگ از نوع اقتصادی باش [سبز]

مریم

سلام باشه ! پست رمزدار بذارید و رمزشو فقط به جمعیت اخوان بدید [عصبانی] اما ببم جان من اگه لازم باشه برای به دست آوردن رمز ، هکر استخدام کنم حتما این کارو می کنم [نیشخند][مغرور]

یادخاطرات

سلام بزرگوار [گل] اگر پست رمز دار نوشتیدمن دیگر چه بخوانم؟؟؟؟؟؟فقط باید وبلاگ شما را نگاه کنم.!!!!!!!!!!!!!!! [ناراحت][ناراحت]

یادخاطرات

گر نگیرد آدمی، لعلی از این بحر گران سوی ساحل، با دلی زار و پریشان می‌رود گر بگردد ، رهروی هر هفت شهر عشق را همچو عطار، عاشق و شاد و غزلخوان ، می‌رود در هیاهوی جهان، گم گشت آهنگ زمان هر که نشنیدست آن، آخر پشیمان می‌رود[گل][گل][گل]