روزانه ها44 (بازاریاب کتاب )

دیروز به آجر فروشی رفته بودم. فروشنده با سری کچل، کچل تر از من، با اندک مویی وزوزی، زیر آفتاب عرق می ریخت و انواع آجرهای معمولی و نسوز را توضیح می داد. پسرکی جوان، خوشگل و خوش تیپ، کیفی بر دوش، کاغذ و قلم در دست، با فروشنده سلام و احوالپرسی کرد!. بسیار گرم و مودبانه، دستی فشرد و با لبخند پرسید:‌ «قربان، اهل مطالعه ی کتاب هسین؟» فروشنده با نگاهی سرشار از بی توجهی، آجرهای در دست و محیط درهم برهم از مصالح و عرق های سر و صورت را اشاره کرد و با ل حنی خاص گفت: «نه، اهل زحمت کشی ایم!» پسرک خنده سردی کرد و گفت: «خسته نباشید، بچه ها چی؟ کتاب کودکان می خوانند؟ برایشان کتاب تهیه می کنید؟» مصالح فروش با قیافه ای پیروز، با خنده ای از روی تحقیر، جواب داد: «نه، لقمه نانی تهیه می کنیم تا شکم شان را سیر کنیم!» جوان نمی دانست چه بگوید!.

گوش می دادم و خود را آماده بر جبران ناامیدی اش می کردم. ناگهان خداحافظی کرد و رفت!. گویی مرا ندید! نه در احوالپرسی!، نه در پرسش!، نه در خداحافظی!.

/ 11 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آتش

شكسته نفسي نفرماييد . مگه ميشه كسي شما رانبينه اين پسرك با اين اوصافي كه شما فرموديد همانجا ضربه فني شده و ديگه چشم وچارش جايي را نمي ديده يعني فقط ستاره ها و آجرهايي راكه دور سرش ميچرخيدند را مي ديده ! البته يحتمل ايشون تازه كاربوده والا يك بازارياب خوب نبايد به اين زودي ها دست از سر مشتري برداره ماهم يكيشون را داشتيم كه اينقدر سمج بود خواستيد تشريف بياريد بخوانيد .

ستاریان

سلام مطمئنا تازه کار بوده والا اونجا و با اون وضعی که شرح دادید برای فروش کتاب نمی اومد و حالا که اومده با فکر اومده بوده و به این راحتی دست خالی بیرون نمی رفت. ندیدن شما مرا به شک انداخت که نکنه کلا کور بوده!

ناهيد

سلام ايكاش بازارياب شما رو مي ديد ، مطمئنم كه خيلي خوشحال مي شد و حسابي از مصاحبت با شما لذت مي برد [مغرور][گل] اون داشت آگاهي مي فروخت و حيف كه الان در اين ديار آگاهي خريدار ي نداره [ناراحت]

مریم

سلام هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد ! این بازاریابه معلومه خیلی بی تجربه بوده [زبان] کتابخون نمونه ی شهرضا رو ول کرده ، رفته دنبال یک نفر که نه حال کتاب خوندن داشته ، نه وقتشو و احتمالا فکر می کرده کتابخونها یک مشت آدم بیکار علافند ! [چشمک]

کوثر

[لبخند][گل][لبخند]

م.م

یه مدت مد بود آدما برای اینکه به دیگران ثابت کنند اهل کتابند دکور خونه را جوری می ساختند که چند کتاب جور و واجور ادبی و وفرهنگی مطابق سایز دکور برای اون فراهم کنند چند سالی ست که داشتن یه لب تاب وبه نمایش گذاشتن اینکه ما اهل مطالعه و علمیم مد روز شده و مواردی بسیاری که در زندگی روزه با آن مواجه می شویم این خاطره تلخ شما هم تا حدی از این مقوله است چون به قول دوستان اگر ابتدایی ترین اطلاعات بازار یابی را می دانست الان جهل و کم سوادی او در تشخیص افراد و مکان وموقعیت وعملکرد ش زیر ذربین وبلاگ شما قرار نگرفته بود[گل]

جان اسميت

سلام اسمش را نيشه گذاشت بازارياب چون موقعيت شناس نبوده

سید نورالدین

سلام عزیزم ولی ما شما را میبینیم کاری به بقیه نداشته باش نمیدونم ربطی داشت به مطلبت [خنده]

جهانمردی - شهرضا

زیبایی نوشته تان در همینه که طرف با بی توجهی به دنیایی تفکر صحنه را ترک گفته و شما را به این نوشته ترغیب کرده و ذره بین نکته سنجتان باز هم لحظه ای دیگر را شکار کرد [اوه][تایید]