نقل بزرگان-1 (دلیل ازدواج...!)

گاهی سر به تعریف بر می داشت. از گذشته ها می گفت. از درد و رنجی که برده بود. از فقر و فلاکتی که پشت سر گذاشته بود!. از خشم و غضب و رفتار مردسالارانه ی پدربزرگ، از یتیمی و وادار به ازدواج زود هنگام، از فرزندانی که جور و واجور زاییده بود!. از چگونه بزرگ کردن و مشکلات پیش روی، از ارثیه ای که یکی به ناحق برده بود!. از حرف هایی که جرأت به گفتنش نداشته بود!. از حرف هایی که گفته و تهدیده شده بود !. برادرم را گفتم ارثم هیچ، جهیزی به من دهید. گفت: دختر را چه به این حرفها، چنان بر دهانت می زنم که سی و سه دندانت به دهانت افتد!...

بین تعریف های او، اتفاق هایی درام نیز وجود داشت. حکایتی از اولین بارداریش، فرزند دختر و ازدواج او را بارها برای دوست و آشنا گفته ام. گاهی برخی افراد نزدیک، مواردی را نشنیده اند!. انگار قرار بر این بوده، راوی برخی حکایات او باشم. می گفت: ماه و روزهای آخر اولین بارداری ام بود. باخسوره ام(همان پدر شوهر) به رحمت  خدا رفت. قرار بود او را برای کفن و دفن به قبرستان ببرند. همه  چیز آماده شده بود. فامیل، همسایه ها و اهل محل، همه جمع شده بودند. تشییع جنازه از خانه تا قبرستان، پیاده بر روی دستان افراد انجام می گرفت. حکم همراهی مرا نیز دادند!. هیچ عذر و بهانه ای نیز برایم وجود نداشت!. باید می رفتم. شوهرم الاغی تهیه دید!. مرا سوار بر الاغ کردند!. مسیر ناهموار بود. خطر رم کردن (گریختن) نیز وجود داشت. توانایی کنترل آن را هم نداشتم. افسار حیوان را به دست پسری جوان از فامیل داد. هفده ساله، یتیم، فقیر، بسیار فقیرتر از خانواده ی ما، بیکار بود و بر و رویی نیز نداشت.

افسار به دستش سپرد و سفارش بسیار کرد: او را به قبرستان می بری و باز می گردانی. مبادا افسار از دستت رها شود. مبادا حیوان رم کند. در حین گریستن، با عزا و ماتم به پسر گفت: کارت را به خوبی انجام دهی، دختری می زاید!. او را به همسری تو خواهم داد!.  

 از پیش بینی و از قولی که داد، حجالت کشیدم. خوشم نیامد. جدی هم نگرفتم. از کجا معلوم دختر زاییدم و حالا کــــــــو تا شوهر دادن به این پسر یلا قبا، ان هم به اجرت کاری که امروز انجام می دهد!. نه، نه پیش بینی اش ممکن است و نه قول و فعلش!.

چند روز بعد درد زایمان شروع شد. دختری به دنیا آمد. آنچه در ذهن مادر نیامد، پیش بینی روز خاکسپاری بود!. چه رسد به شوهری که بر نوزاد به دنیا نیامده تعیین شده بود!. زمان گذشت. فرزندان بعدی یکی پس از دیگری به دنیا آمدند!. مشکلات زندگی در فقر و نداری می گذشت. نوزاد، دختر بچه ای شد و در خانه ای پشت دار قالی کمک حال خانواده بود. مادربزرگ رنج و سختی دوران کودکی اش را بارها شرح می داد. بیشتر درد و رنج زندگی خویش را طی دوران طفولیت این فرزند می دانست!. فقر و سختی که به اجبار گریبان فرزندان و بیشتر از همه او را گرفته بود. سالها از پی هم می گذشت. پدر جهت گشایش کار جلای وطن کرد. در یکی از شهرهای اطراف به کاری مشغول شده بود. چند هفته ای یک بار مراجعه می کرد. در نبود او به خواستگاری دخترش امدند. همه چیز منوط به تصمیم پدر بود. منتظر او ماندند. آخر هفته ای امد و روز بعد رفت!. زن، سکوت کرد و چیزی از این ماجرا نگفت!. چرا که خواستگار، مورد پسند او و دخترش نبود. اما رفت و آمد، پیغام پس پیغام و اصرار بر رضایت به انجام کار داشتند!. به هر طریقی پیگیر بودند....

مدتی گذشت. دیگر راهی بر پنهان کاری نمانده بود. حمامی محل فرصتی یافت و به خانه آمد. ساعتی با مرد به گفتگو نشست. گفت و شنود به درازا کشید. آخر کار، خبری داد و روزی دگر را موعد جواب تعیین کرد. خبری نقل قول از داماد: «خدا رحمت کند اموات و پدرتان را، مگر هنگام کفن و دفن او خودتان به این پسر، قول دادن دخترت را ندادی؟!» همین، کافی بود تا مرد رضایت به این امر دهد!. آخر مرد بود و قولش!  

/ 12 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سید نورالدین

سلام قشنگ بود ولی با تائمل انشاالله جمعه با اب وتاب تعریف کن [گل]

ناهيد

سلام دلاور سامع عزيز [گل] روح رفتگان شاد و قرين رحمت باد [گل] خيلي پست غم انگيزي بود ، فكر نمي كردم كه تا اين حد غصه ي بدبختي زنان در دوران گذشه را بخورم ! [گریه] مادربزرگتون و دخترش نمادي از مظلوميت زنان آن دوران هستن ، به پاي درد ودل هر كدامشان بنشني ، مشابه همين داستان را برات تعريف مي كنن [ناراحت] واقعا خيلي سختي و مشقت كشيدن ، ولي حقشان نبود ، مگر قرار بود چند بار به دنيا بيان ؟ البته الان هم در بعضي مناطق محروم كشورمون شاهد اين نوع ازدواج ها و زندگي ها هستيم ...[عینک] چه خوب كه مادربزرگتون براي شما از ناگفته هاي زندگيشون گفتن ، آيا ايشان مي دونستن كه شما قلم زيبايي دارين و يه روزي اينها رو تو وبلاگتون مي نويسين ؟ [چشمک] به هر حال دستتون درد نكنه ، ممنون دلاور عزيز [لبخند][گل]

کوثر

سلام عموجان سامع عزیز من هم از خوندن اینهمه رنج وسختی ناراحت شدم نمیدونم چرا در گذشته اینقدر در حق دختران ظلم میشده الان دخترها یه جور دیگه شدند و به هر بهانه ای مهریه اجرا میذارن اون همه گذشت وفداکاری چی شد؟؟؟ انگار ما ایرانیها عادت کردیم یا از این ور بوم بیفتیم یا از اون ور[ناراحت] روح همه ی رفتگان شاد راستی عمو جان واقعا نمیخواین به ما شیرینی عروسی بدین؟ هنوز دیر نشده ها[قلب] من و دعوت کنین حتماااااااااا میام[چشمک]

مریم

سلام خدا رحمتشون کنه .[گل] این مادربزرگهای ما چه مصیبتها که نکشیدند [ناراحت] واقعا پدر پدربزگتون ،دخترشو به اون پسر یک لا قبا داد ؟ [تعجب] یعنی ارزش اون دختر برابر بوده با گرفتن دو سه ساعت افسار الاغ ؟! این دگه چه معامله ای بوده ؟ کشتند این قدیمیها ما رو با این گرو گذاشتن های تار سبیلشون [زبان] لابد همین افراط و تفریطها رو کردند که نسل جدید زدند به سیم آخر و به راحتی زیر هر قول و پیمانی می زنند حتی عهد و پیمانهای مکتوب ! [عینک]

محمد

سلام آقای حاج مهدی سامع عزیز مطلبتون گویا و تاثیر گذار می باشد . البته اگر زندگی ها دلپذیر بود ، چگونه فرق بین زندگی آرام و متشنج را درک می کردیم . ولی خودمونیم هرچه پیش میرویم مشکلات اجتماعی متاسفانه افزایش پیدا و منجر به جدائی و طلاق در ازدواج ها می شود . در واقع اگه ازدواج نبود طلاق هم نبود !!![خنده][گل]

امیری

سلام . کی میگه تموم شده؟ میخام یواشکی بقیه ازتون بپرسم دختر ی که براتون زیر سر گذاشته بودند کی بود !!!! این اومدن مام جهانی شده ؟!!!! راستی از این کتاب های رونمابی شده تگر دارید بیارید .فیض ببریم

ستاره

سلام[گل] جناب سامع مطمئنم كه مى دونيد براى چى اين دنيا اومديم، [عینک] به قول مريم بانو گذشتگان ما دچار اون افراطها شدند كه الآن شاهد اين تفريطها هستيم. انگار دارن انتقام زورگويى هاى اون زمان رو مى گيرن [وحشتناک] اما نه اون استبدادها به جا وعقلانى بود نه اين افسار كسيختگى هاى حاضر. دلم براى كسانى مى سوزد كه مى خواهند بين استبداد گذشته و بى بندوباريهاى كنونى، پيوندى ايجاد كنند اما نمى توانند....

حسینی

سلام بر سامع عزیز داستان بسیار جالبی بود و تاثیر گذار.

جهانمردی - شهرضا

سلام حالا آخر و عاقبت کار خوب از آب در اومد یا نه ولی به هر حال اونروزا تن به قضا و قدر می داند و کنار میومدند اینهمه طلاق و جدایی نبود

یادخاطرات

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش... حافظ [گل]