تعریف و تعجب قصاب...

کارد تیز قصابی را بین دهان و دندانش قرار داده بود!. با دست راستش ضربات محکم ساطور را بر لاشه ی آویزان گوسفندی می کوبید. هر بار با گذاشتن ساطور روی پیشخوان، با کارد مشغول بریدن گوشت ها می شد. دیگر دهانش آزاد بود و فرصتی برای سخن با مشتریان می یافت. بیشتر مشتریان نیز فقط گوش می دادند. او نیز هر بار ، تازه ای برای گفتن داشت.

از هر دری سخنی می گفت. از زمانه و برخی مردمانش می نالید. پیرزنی سلام کرد. چادر رنگ و رو رفته اش را چنان به خود پیچیده بود. که هرگز قابل شناسایی نبود. طرز راه رفتن، حجاب تنگ و تیر و لحن سخن گفتنش، داشتن سن و سالی را بر او نشان می داد. معلوم نبود چه می گفت!. آخر دو طرف چادرش را با دندان هایش گرفته بود. دست نحیفش را از زیر چادر بیرون آورد. کاغذی موچاله را به قصاب داد. او نیز سری تکان داد. لب هایش را از زیر سبیل کلفتش تکان می داد و زیر لب چیزی گفت. پیرزن سر برگرداند و انگار ورد می خواند. معلوم بود. دعا می کرد.

بیرحمانه ساطور بر استخوان می زد. دوباره کارد از دهان برداشت و سخن آغاز کرد. «کم و بیش از این مشتریا دارم. قبض گازی، آبی برقی چیزی را می یارند. دیگرونی هم کم یا زیاد کمک می کنند. یا مبلغی اضافه میاد. به یکی دیگه، یا یه مبلغی باید اضافه کنم.»

-خدا خیرتون بده. هم اینا بر آدم می مونه

یه نگاهی بهش کرد. سری تکان داد و گفت: «طرف ماه قبل اومده، پرسیده گوساله ی زنده داری؟ گفتم بله. چه قیمیتی می خوای؟ میگه یک و نیم دو بیشتر نشه. امر فرمودند: صبح روز گناه، دم تکیه... جلو هیئت.... سر ببرید. گفتیم: چَـــــــشم. بردیم و سر بریدیم. گفتند: گوشتش و بدید آشپزخونه ی هیئت، اگه فقیر مقیر هم سراغ داری، براش ببر. امرشون اطاعت کردیم. یه چک یک و هفتصدی هم، بابتش گرفتیم. یه مقداری از گوشت گوساله هم قسمت امثال این پیرزن بود...

-خدا اگه به کسی چیزی داد. لیاقتش را هم بده. بخشش و کرمش را هم بده. تا از پرتو وجودش لااقل یه عده ی دیگم به نوایی برسن..

قصاب سر تکون می داد!. نوک سبیلش و زیر دندونش می جوید!. آهی از سر افسوس کشید و گفت:«موندم والا، این چه جامعه یه، میگم چه حکمتیه تو خلقتش، تو تقسیمش، اون مکافات داره یا پاداش؟ سرنوشت اون یکی چیه؟ آخر و عاقبت هر یکیمون چی میشه؟!»      

-خدا خودش به دونه دونه کاراش عالم و داناست. به یکی میده. دست و بخشش هم، بهش میده تا هوای اونی که شاید به دلیلی بهش نداده را هم داشته باشه.

دوباره سرشو تکون داد: «نه، نه خبر نداری که اون یکی که بهش نداده. اونی که با واسطه ی من قبض آب و برقش پرداخت میشه. اونی که با واسطه ی من اون گوشت نذری بدسش می رسه، اون دارنده را به دنیا آورده! این پیرزن مادر همون طرف که گوساله را نذر کرد!. اینا برام عجیبه!!

/ 22 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوثر

سلام عموجان.رد میشدم گفتم سلامی عرض کنم عموجانهای ما که هر سه غایب از نظر شدند[چشمک]

عـبـــد عـا صـی

سلام علیکم. دست مریزاد ... ظاهرش حکایتی-ست ساده ، ولی در بطن-اش حرف وُ حدیث بسیاری نهفته. ملتمس شفای قلبها جهت فرج «آقای جان وُ جهان» ، عـبـــد عـا صـی.

تنها

اقا خستم هی میام این مطالب شما رو میخونم به مخم فشار میاد هی میام بگم جانبازه باید کمکش کنم میگم چه جانبازی باز دیونه میشم میخوام از یکی کمک بگیرم ببینم نه از همه راه حلا خسته شدم باید چیکار کنم بابام حدودا باید 60درصد باشه ولی جوان مردی کرد نرفت درصدش و بگیره خدا خیرش بده 22سالمه از 13سال پیش هی دیدم بابام مامانم و میزنه بابام من و میزنه بابام فحش میده هی دیدم هی گفتم بابام موجیه خدا شفاش بده تا رفتم دانشگا هفته ی اول که برگشتم همه چی و فهمیدم فهمیدم دوروغ بوده بابام موجی نیس خودشو گم کرده الان فقط یه راه حل میخوام که یادش بندازم کی بوده بخدا خسته شدم اگه کمکم کنید دعای خیرم همیشه پشت تونه

کوثر

سلام عموجان صبحتون بخیر[لبخند][گل]

عسل بانو

وبلاگ من هفت ساله شد . عین شراب .....

x

عسل بانو :چرا مثل شراب نجس- بگو مثل عسل شفا

کوثر

سلام عموجان سامع غیبتتون طولانی شده هااااااااااا حالتون خوبه؟[نگران] در ضمن بیستتتتتتتتتتتتتتتت[گل]

منیژه

یعنی چی؟! یعنی اون آدم به مادر خودش کمک نمیکرده؟ درست متوجه شدم؟!

کوثر

سلام عموجان.من نگرانتونم کجایین شما؟[دلشکسته] حالتون خوبه؟[نگران]