ٍٍسقاخانه ی قدیم و جدید....

سال ها قبل، سمت راست یکی از ورودی های بازار شهر ما سقاخانه ای وجود داشت. همراه با برادرم، هنگام کودکی و نوجوانی بیشتر از سر بازیگوشی از آن آب می نوشیدیم. دورانی که حتی قد کوچک مان به شیرهای بالای آن نمی رسید!. آویزانش می شدیم. تا شیر آب را فشار دهیم.  آبی به نسبت خنک، که در آب انبار نمور و سیاه آن روزها مانده بود!. گرد و خاک و حتی تارعنکبوت های نرده های بالای آن نیز به خوبی قابل رویت بود. کلی آب هدر می دادیم. سر و صورت و لباس های مان نیز خیس می شد. تا آبی بنوشیم. مغازه های اطراف سقا خانه به حکم شناختن و فرزندان فلان بازاری بودن، بیشتر چشم بر شیطنت های مان می بستند. اما زنان یا مردانی که با نیت، برای رفع حاجت آب می خوردند!. شمع روشن می کردند!. در بهترین شرایط گناه و عذاب الهی را گوشزد می کردند!...  

نزدیک به دو دهه ی قبل طرح خیابانی در دستور کار شهرداری قرار گرفت. درمانگاه، سقاخانه و تعدادی مغازه های سمت راست این ورودی تخریب شد. خیابان جدیدی کشیده شد. ورودی بازار تغییراتی یافت...

چند ماه قبل در تصمیمی تازه، احیای سقاخانه در دستور کار قرار گرفت. موافقان، احیای شعائر دینی نامیدندش!. مخالفان نیز، بیشتر مغازه های اطراف به سخره گرفتند!. دو سه روزی زیربنایی پنج ضلعی ساختند. چندی بعد اسکلتی پیش ساخته، به شکل گنبد و گل دسته هایی کوچک، با رنگ های طلایی و سبز بر آن زیربنا گذاشتند. بر گوشه و کنارش نیز شعارهای مذهبی، اسماء الهی و ائمه نوشته شده است. این سقاخانه اکنون آبی در بر ندارد. چرا که انشعاب آب و برق آن، هنگام تخریب به تصرف اداره های مربوط رفته است. لابد شهرداری حاضر به خرید مجدد آب و برق نیست!. آنان نیز حاضر به باز پس دادن نیستند!.

سقاخانه ی جدید، اگر چه در شکل و ظاهر و در صورت راه اندازی، در بهداشت و سردی آب، قابل قیاس با سقاخانه ی سال های دور نیست. اما در ذهن و تصور برخی وجه مشترکی با گذشته دارد. این وجه اشتراک را وقتی دریافتم. که پیرزنی، این بار نه در خوردن آب(که آب ندارد) و روشن کردن شمع(که جایی برای آن نیست) بلکه در حال لمس کردن و بوسیدن اسکلت استیلی آن بود!. انگار تصور جای گرفته در ذهن برخی در آن زمان از این مکان، اینک نیز در تصور برخی افراد، در بقعه ی جدید، پدیدار گشته است!. شاید ذهن صادقانه ی برخی نیز چه با خوردن آبی غیر بهداشتی و چه با لمس و بوسه ی این بقعه ی جدید، حاجت روا شود!. خدا کند.

اما انگار نگاه کودکانه ی آن روزم، شیر آبی را برای خوردن می دید. (آبی نه چندان سرد و بهداشتی) و نگاه امروزم نیز جایگاهی برای شرب آب (آب سردی گوارا و بهداشتی)

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ناهید

سلام جناب سامع [گل] در تحقیقاتی که بعمل آوردم سقاخونه غیر از خوردن آب و روشن کردن شمع و نذر و نیاز محل دیدار عاشقان بوده که بیان اونجا و پیام هاشون رو رد و بدل کنند .[نیشخند][شیطان]

مهتاب ت

سلام. بله خاله مادر دوستی که از دوره دبستان با هم دوست هستیم. مادر این دوست من پدرش رو در کودکی از دست داده و جعفر که معرف حضورتون هست نقش پدرش رو داشته. از وقتی هم که سن و سال اون مادربزرگ، خاله و جعفر رفته بالا همه در یک مجتمع مسکونی ساکن شدن که مشکلاتشون کمتر بشه. اینطوریه که من تقریبا هربار که دوستم رو می بینم خاله مادرش رو هم زیارت می کنم. [لبخند]. ایشون نسبت به هم سن و سال هاشون بسیار شاد وخوش مشرب هستن. به ما هم میگن پیر و پاتال [نیشخند]

مهتاب ت

اتفاقا پرسه زدن در اطراف سقاخانه ممکنه نتایج مثبتی داشته باشه [شیطان].اگر اون خانوم رو مجددا دیدید بپرسید که نتیجه گرفته یا نه. [نیشخند].

عـبـــد عـا صـی

سلام علیکم. فکر میکنم که تقریبا تمام آن سقا-خانه-های باصفا در زیر هیکل زُمُخت وُ غول-آسای مستقلات ملکی ، یعنی برجها وَ اماکن تجاری دفن شده باشند. زمانی از جنوب تا مرکز شهر تهران تعدار زیادی آبسردکن یا منبع-های آبسرد وجود داشت. مردم گلویی تازه میکردند وَ «سلام بر حسین»-ی میگفتند. متأسفانه بیش از یک دهه است که با افزایش بهای آب وَ برق ، اینها را هم به ندرت میشود در تهران دید. حتما شهرستانها هم به این بلا مبتلا شده-اند. عزیز برادر ، خوشحال خواهم شد که نظرتان را راجع به این مطلب وبلاگم بدانم : « اشتباهات احمدی نژاد، نهایتا باعث ِ پُخته-تر شدن اصولگرایان وَ اصلاح-طلبان شد ... ». ملتمس شفای قلبها ، عـبـــد عـا صـی.

مریم

سلام دوستان از کجا به کجا رسیدند ! یاد این ترانه افتادم : پسره : دیشب اومدم خونه تون نبودی ...راستشو بگو کجا رفته بودی ؟ دختره : به خدا ، به خدا رفته بودم سقاخونه دعا کنم ...شمعی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم ! [نیشخند][شیطان]

محمد ح

سلام به دوست قدیمی این مکانها جزوی از تاریخ ما هستند پس نه برای آب خوری کثیف دادن به مردم یا تبلیغ خرافات بلکه تبلیغ فرهنگ نگه داشتن و نشاندادن آن به مردم خوبه

کوثر

[لبخند][گل]

کوثر

سلام عموجان عیدتون مبارک[لبخند] وووووووووووی عمو مصطفی هی فرت وفرت سیزده گرفت تا اینکه غیب شد حالا منم چند روزه فقط 13 میشم[نگران][نیشخند]

کوثر

آنان که زما دور ولی در دل وجانند بسیار گرامی تر از آنند که بدانند...[گل]

همشهری

اگر نمادی از سگ و کلگدن بود اشکال نداشت ولی نماد مذهبی چرا- امان از ...