روزانه ها39 (مهمانی...)

پدر بزرگ، که ما واژه باباجون به او اطلاق می کنیم. گاهی ناگهان، حرف ها و گفتار های شیرین و قابل تاملی می زند!. چندین سال است مسافرت نرفته، حوصله و توان آن را هم ندارد، اما رفتن به فلان سفر را بجا می داند!. سال های سال دور از بازار بوده و معامله ای انجام نداده، اما از خرید و معامله ی جنسی می گوید که از قیمتش نیز خبر ندارد!. هر چه را گوید یا انجام دهد نیز ساعاتی بعد فراموش کرده است!. اما با ذهنیت، انجام کارهایی در گذشته را در همان حال و هوای گذشته می خواهد انجام دهد. خدا را شکر؛ بیشتر افراد خانواده، اطراف اش را گرفته اند. عزیز و عزیزشان می دارند. یاد و عزت پیران و بزرگان خانواده را به بعد از مرگ موکول نکرده اند...

 مهمان و مهمانی نیز چون هر چیزی دیگر در ذهنش گردش می کند!. نه آخرین بارش را بیاد دارد!. نه انجامش تکلیفی بر اوست. اما مدت مدیدی بود؛ با لذت، نوید یک مهمانی را می داد: «میخیم یه مهمونی کوونیم. بچا را بووگوویم...» با ذهنیتی از گذشته های دور، پخت برنج و خورشت را به «خونه» موکول می کرد. منظور از «خونه» همان مادر بزرگ است!. واژه ای که جوان امروزی خانم یا خانمم خطاب می کند. ما نیز ننه جان خطابش می کنیم.

«خونه» خود درد و رنج بسیار دارد!. تاب و توانش نیز در انجام کارهایی چون گذشته، تحلیل رفته است. اما وظیفه پخت و پز مهمانی در رویای پدربزرگ هنوز بر عهده ی اوست!.

دیروز؛ ظهر جمعه، با تمهید و تصمیم «خونه» همان مادربزگ، امر مهمانی سرانجام یافت. بچه هایِ بِچا، آورده هایی داشتند. واضح بگویم چند تن از نوه های پسر و دختر همسر اختیار کرده اند. یمن این اتفاق نیک و قدوم آورده ها، همه میهمان شده ایم. نه به سبک و سیاق بافته های ذهن پدربزرگ، که مادر بزرگ (همان «خونه» مورد خطاب پدربزرگ) مهمانی را به طفیلی این چند عروس و داماد، وسعت داده بود. فامیل دور و نزدیک، به هر سببی گرد هم آمدند. در تالاری، خانی گسترده و البت با تشریفات و به نسبت با تجمل پهن کرد. مهمانی انجام شد. مادربزرگ آبروداری کرد. پدر بزرگ خداحافظی همه را هنگام ترک تالار «فی امان الله» گفت!.

شب هنگام، پدر بزرگ در ذهنش هیچ یاد و ذهنیتی نداشت!. مادربزرگ را به قصد تشکر گفتیم: همه چیز عالی، لذت بخش و با صفا بود. بغض کرد و با نیم اشگی گفت: «حَیف کا...»

/ 13 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوثر

من الان دو تا کامنت گذاشتم حیف اگه کامنتام نرسه دیگه نمیتونم علیرضارو مقصر بدونم[قهقهه]

امیری

سلام نکنه عروس تازه تو فامیل اومده ؟ به مام خبر بدید بهشون تبریک بگیم

حمید

سلام حاجی امثال پدر بزرگها مثل نخ تسبیح اند که مهره های پراکنده را جمع مکنند. خدا حفظشون کنه.فی امان الله

کوثر

سلام عموجان[لبخند] صبحتون زیبا خب خداروشکر کامنتام رسیده ومن االان اشک شوق در چشمانم حلقه بسته[نیشخند] خوبین عمو؟ بهترین خداروشکر؟[لبخند]

ناهيد

سلام [گل] خدا پدربزرگ و مادربزرگ نازنينتان رو حفظ كند .آمين [لبخند][گل]

اهل آسمان

سلام روزتون بخیر تعجبی کارهای این بلاگفا !!!!! پست قبل یه کامنت و الانم که اثری از کامنتم نبود نمیدونم کجا میره این نظرات !!!!! قدر پدر بزرگ و مادربررگتون رو بدونید وقتی میرن خیلی سوت و کور میشه .... سالهاست ندارمشون و این وقت که میشه سخت دلتنگشون میشم خدا براتون حفظشون کنه

اکرم محمدزاده

سلام صبح بخیر آقای سامع مدتها بود به وبلاگ شما سرنزدم . با این همه مشغلات زندگی کمتر به امور وب می رسم . دلنوشته ای را نوشته ام . محمد امین پسرم خیلی این شعر را دوست داره سفارش کرده برای آقای سامع هم بفرست . پست روزانه ها رو خوندم زیباست منو یاد قلم آقای جمالزاده انداخت ساده روان و پرمحتوا . روزتان سرشار از خیر و برکت حضرت حق گفتی : قرار بگذار ( با ساعت دل خویش ) گفتم : قرار باشد در کوی نیکنامی گفتی : روزی آید ، بر من خرده گیری گفتم : نمی شناسم ، سوگند آشنایی ! گفتی که وای بر تو شوری دگر بجز من گفتم : سراب عشقی ، رویای ناتمامی گفتی که عمر بگذشت در حسرتت بسوزم گفتم : شکسته بر من ، معنای زندگانی !

مریم

سلام خدا به پدربزرگ و مادربزرگ عزیزتون سلامتی و طول عمر بده و سایه شون ب سر شما و بچّا باشه [مغرور][لبخند] پدر عروس خواهرم آلزایمر داره تندخو و عصبی و بداخلاق شده و خانواده رو خیلی اذیت می کنه عروس خواهرم می گه نه می شه تو خونه نگهش داریم و نه دلمون بیاد بذاریمش خانه ی سالمندان یک نفر دیگه رو هم می شناسم که تا ازش غافل می شن می زنه از خونه بیرون و خودشو گم و گور می کنه خدا رو شکر که پدربزرگ شما مثل قدیما خوش خلق و مهربونه [لبخند][گل]

رهگذر اشنا

سلام تا زمانی که پدر بزرگها و مادر بزرکها مخصوصا مادر بزرگها هستند دور بچه ها جمع میکنند و حداقل سالی یکی دوبار دور هم جمع میشوند ولی مادر بزرگ یا ننه جون که رفت جرقه هم از هم میپاشد خداوند حالا حالا ها برایتان نگهشان دارد

م . م.

مادر بزرگ ها وپدر بزرگ ها مهمانان با ارزشی هستند که عامل اصلی ورکن وبنیان مجمع وارتباط ودوستی وانس ومحبت هر هفته ای خواهران وبرادران وخانواده های ایشان می باشند متاسفانه با رفتن ایشان همه ی آن جمع ها ی سنتی وارزشمند وباصفا هم متلاشی می شود وجای آن همه دوستی را ارتباط های خشک و مصنوعی وماشینی پر می کنند.