روزانه ها24 (در احوالات خودمان1)

دیروز قلیان کشیدم!. چای و نبات و کاکائوی مغزدار نیز خوردم... دیشب کباب خوردم!. شیرینی و نوشابه هم خوردم... تعجب نکنید!. اگر دوستم داشته باشید. می گویید: خب نوش جانت. اگر نه هم، می گویید: کوفت هم خوردی. توپ تو شکمت هم بخورد...

چند سالی بود. چکاپ نرفته بودم. هیچ آزمایشی هم نداده بودم. چندی بود. بدنمان تعریق می کرد!. عرق سرد و دست درد و لرز امانم نمی داد. هی به گوش مان خواندند. دکتر، درمان، آزمایش، قلب، فلان و بهمان، اله و بِله... دل به دریا زدم و نزد پزشکی آشنا رفتم. آشنا چون موظف به سرکشی ماهانه از من و چند نفری امثال من است. اوایل بر حسب وظیفه به سراغمان می آمد. کم کم، پوست کلفت ما را دید. دنده اش پهن شد. چند ماهی یک بار، کوچه ای، خیابانی، بوق بوق، همین الان خواستم به دیدارتان بیام!. خوبیم و ممنون و ختم ماجرا...

این بار به سراغش رفتم. او گله از بی توجهی ام. من نیز بی توجه به بی توجهی اش. گفتم: دکتر، بنویس. انواع آزمایش ها را به جز آزمایش الهی. برای مان ردیف کرد. سونوگرافی و قند و چربی و اوره و کراتین  و کشت و کامل و...

همه چیز به مانند قبل بود. جدار مثانه ضخیم، آنزیم کبدمان قدری زیاد، علائمی از سنگ در کلیه چپ، اندازه ها طبیعی و آزمایش ها نرمال.

خواستم چون دو سال گذشته، بی خیال از کنارش بگذرم. هر یکی توصیه ای کرد. دوست آزمایشگاهی ام: «چیز مهمی نیست. اما رفتن به نزد پزشکی متخصص هم بد نیست» والد مکرمه سفارش به رفتن نزد دکتری حسابی کردند!. یکی این گفت و یکی آن، تا قرعه ی فال به نام پزشکی متعهد و حاذق، از دوستان جانبازمان افتاد. رفتیم و شرح ماوقع گفتیم. اخوی گرام که زحمت و دردسر همراهی ام را به کول می کشید. حین ساعتی معاینه پاسخ ها را تکمیل می کرد!. گویی زبان مان لال ست. یا در گفتن، لکنت زبان داریم. هی پرسید و هی گفتیم. از سن و سال و وزن و قد و دود و دم و سابقه ی درد و زخم و عفونت و آزمایش های حال و گذشته و فشار و تب و نوار قلب و اکو و...

گفتند: همه چیز خوب است. گفتیم خدارو شکر. گفتند: اما به مرز هشدار رسیده اید!. نمک را از غذا حذف کنید!. غذای چرب حتی ماست و پنیر چرب نخورید!. گوشت قرمز و شیرینی و... هم نخورید. سبزیجات و گوشت سفید بخورید. قلیان تفریحی را هم نکشید. وزن کم شده ولی باز هم کم کنید...

ادامه دارد

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مریم

سلام آقای سامع واقعا اون کارهایی رو که تو دو خط اول نوشتید انجام دادید ؟ [عصبانی] واقعا که ! انگار فتح الفتوح کردید ببم جان اگه فقط همین یک بار باشه می گیم نووووووش جانتون اما اگه هر شب هر شب بخواید کباب بریزید تو خندق بلا و روزهای جمعه کله پاچه بخورید کلامون با هم قاطی می شه ! [عینک] آقای سامع قبلا در باره ی این دوست دکترتون ننوشته بودید ؟ مواظب خودتون باشید منتظر می مونیم تا ببینیم چی شده که با دکتر لج کردید و زدید به سیم آخر ! [نگران]

حمید

سلام میدانی که منهم دکترم از دیدگاه دوستان احتمالا گاهی حسابی. به نظر من شما خودت بهترین راههای درمان را میدانی وبا یک رزیم غذایی مطلوب وادامه روحیه خوب اجتماعی وجمع مداری که داری میتوانی بر همه اختلالات آزمایشگاهی نوشتاری غلبه کنی .اگر جای شما بودم در مرد دوستان پزشک با ..... بیشتری مطلب مینوشتم.آخه مسئو لیت پزشکی ایجاب میکند پزشک بدترین حالتهای ممکن را در مورد بیمار خود درنظر داشته باشد.سلامت باشی.

حیدر

سلام داشتن روحیه بالا نعمتی است که خدا فقط به بچه های جنگ عطا کرد و در نوشته زیبایتان متوجه شدم که شکر خدا هنوز آن روحیه قوی را دارید خوشا به سعادتتان

کوثر

سلام عموجان سامع عزیز[لبخند] صبح بخیر عموجان مطمئنین من در یادتون موندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟[ابرو] بنظرتون من باید عروس بگیرم؟؟؟؟؟[اضطراب] اخه این چه حرفیه؟ من پسر ندارم[قهر][خنثی]

فضول

معمولا تو این چنین مواقع اطرافیان طوری با آدم برخورد می کنند که انگاری عزراییل پشت در خونه آدم است. و انواع سفارشات اعم از خوردن و نخوردن روحیه و روانکاوی و ... البته سخن دکتر انهم حاذق به سبب احترام به علم قابل اعتنا است. به هرحال این زندگی نعمتی است از طرف خداوند قادر به هر امری، به انسان. پس همانگونه که دلش خواست باید آن را بگذراند که خودش هم باید جوایگویش به صاحب روز حساب است. پس زرنگبازی و غصه خوردن و فضولی! موقوف.

مریم

سلام رفتم دوباره عکس رو نگاه کردم ...خدا شما دوستان خوب رو برای همدیگه حفظ کنه [گل] مطمئنم همین قدر که شما به دوستانتون افتخار می کنید اونا هم به شما می بالند و افتخار می کنند [مغرور] آقای سامع شماها تو مهمونی هاتون لقمه های همدیگه رو می شمرید ؟ [زبان] خب ببم جان سرتونو بندازید پایین و غذاتونو بخورید ! امان از شما مردها ! [خنده]

فريبا

سلام جناب سامع .. در هر صورت خوردني ها نوش جان ! و مطمئنآ با يكبار در هفته اتفاقي نخواهد افتاد .. پستهاي قبلي رو هم خوندم .. اميدوارم اين كامنت ارسال بشه ! مراقب خودتون باشين .. هفته گذشته سفري به شيراز داشتم وطبق معمول از شهرضا كه رد شديم ياد شما افتادم ! هميشه از ورودي شهر وارد ميشيم (كمربندي نه !) ولي شهر رو بلد نيستم اصلآ ! فقط اون ميدان كه سر راهه و 4 تا كوزه داره و گاهي از كوزه ها آب ميريزه كه قشنگه ! و 2 جا هم كه به تازگي چراغ گذاشتن كه يكي از اونها يه چهار راه هست كه يه مقبره مانند سفيد ساختن كه نميدونم فلسفه اون چيه!!؟ خب ! به هر حال و در هر حال سلامت و شاد باشين هميشه و در كنار خانواده .. شب خوش [گل]

نعیمه

سلام... نوش جان[نیشخند] فقط اینارو بعد از سفارش دکتر نوش جان فرمودید؟؟؟؟ [عینک]

سید نورالدین

سلام این دوستان وبلاگید نمی دونند مثل حسین [شرمنده] هر شب مهمانی هستی و به دکتر بگو خودت هم رعایت نمی کنی [لبخند][گل][گل][گل]

مریم

حسین کیه ؟ [تعجب][خنده] آقای سامع تو رو خدا هر شب نرید مهمونی می ترسم مصداق این ضرب المثل بشید : به مال مفت که رسیدی هلاک کن خود را ! [نیشخند] یادش بخیر قاصدک [گل] ...هر وقت می نوشتم کاه از خودت نیست کاهدون که از خودته ، کلی حررررررررررررص می خورد [نیشخند]