روزانه ها41 (تعطیلات نوروز)

گر چه هنوز تشویش ذهن و بسته بودن فکر، توان تاثیر و تحمیل به صورت ظاهرم را نداشته است. اما چون خوره به جانم افتاده و از درون سعی در آزارم دارد!. حلول سال و آغاز سال نو را تبریک گفتم و پیامک دادم به وفور بر این و آن، اما انگار دلی به تغییر و نو شدن نسپردم. نطق و پیام این و ان از این کانال و جشن و شادی دیگرانی از آن کانال، برایم تفاوتی نداشت!. که به جرأت هیچ برنامه ای، به قصد تماشا، تماشا نکرده ام!. چنان که تعریفی از سریال ها برایم غریب، و گاهی عجیب می نمود!. دید و بازدید رفتم، نه از سر مهر که رفع تکلیفی بیش نبود!. چنان که هی گفتم، به عجله در اتمامش بکوشیم!. حضورم را به روی خوش پذیرا بودند، سختی و دردسرش به کنار. به گونه ای که عدم ورود ویلچر به خانه ای از یک درب و باز نشدن درب دیگر، خجالت من و او را با هم فراهم کرد!. کار به خیر گذشت البته با قلم و چکش!. عیدی دادم و هیچ عیدی از دیگران نزد خود نسپردم. شیرینی و تنقلات و شام و ناهار خوردم، بی هیچ دغدغه ای از رژیم و قند و چربی و توصیه ی پزشک!. شاید بعد به جبرانش کوششی کنم، شاید!. میل سفر داشته و دارم اما نه وقتی به این ایام سفر رفته ام نه امکان رفتنش فراهم است!. به جز سفری در سال های دور به حج عمره و دو سال قبل به عتبات، که این هم به قسمت میسر افتاد!...   

اما از سومین روز سال، چند کاری را به رقبت در مسیر انجام سپردم. کشت و کار، کند و کاو، تعمیر و تغییراتی در باغ، که جز دردسر و مشکلات، عایدی دیگری ندارد. اما انگار انجامش تکلیف و وظیفه ای از سر ذوق و شوق است!. امسال یکی کاربلد و جوان و آشنا به زراعت به تور افتاد. به یمن وجودش کارها تا اواخر روزهای تعطیل به خوبی سرانجام یافت. از انصاف به دور است اگر زحمت پدر را نیز نادیده گیرم. به گفته ی او هر تعطیلی و هر فرصتی دور از بازار وقت سنگ کشی اوست. دور از جانش خود مثال خر آسیابان را باز می گوید که روز استراحت به سنگ کشی برده می شود!. کم و بیش به فوت و فنی از کشت و کار اشنا شده است. روز طبیعت را به تماشای بارش باران و زیبایی برخورد قطرات آن با شکوفه ها به شام رساندیم. بارشی که همه جا را خیس خیس و مملو از اب کرد. به گونه ای که زیرگذر مسیر باغ، بر عبور موتور و برخی دیگر خودروهای سواری محلی از اعراب نداشت!.  

نا گفته نماند که از هشتمین روز سال، امور خانه ی ما به گیجی افتاد!. آخر خانم والده با والده ی خویش همان ننه جان یا مادربزرگ مان و همشیره مکرمه اش، دای زه یا همان خاله ی ما و جماعتی از اشنایان، همراه هیئتی مذهبی به کربلا رفته اند. گیجی امور خانه و آوارگی من و پدر و همریش ایشان، همان باجناق پدر و البت پدر بزرگ به کنار، نوبت به میهمانی این و آن، بیشتر اسباب دردسر را برای مان فراهم کرده است!. به گونه ای که از دوازده تا جمعه پانزده فروردین به خرج دیگران در باغ خودمان مهمان دوره ای بوده ایم. چنان شلوغ افتاد که حادثه ای سی ساله در فراموشی برفت!. اواخر پنج شنبه، شام پانزدهم فروردین، پدربزرگ در تکرار سوال های تکراری اش به ناگاه پرسید: «مهدی، از اول که اینطور نبوده ای؟!» پاسخ منفی من و توضیح وقوع جنگ و خسارات پیرامونی اش، سوال دیگر او را به میان آورد: «چند وقتیست که اینطور شده ای؟!» پاسخ به سوالش فکرم را معطوف حادثه ی صبح چهاردهم فروردین هزار و سیصد و شصت و سه کرد!. وقتی به او گفتم سی سال و یک روز!. خندید و گفت:«حساب روزش را هم داری؟!» گفتم، نه. اما چون دیروز سی همین سال بوده امروز اولین روز سالی دیگر بعد از آن است. سالگردی که شاید برای اولین بار روزش را فراموش کرده بودم!...  

/ 14 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امیری

انگار داری از کما بیرون میای . فرداشب برو باغ با بچه ها خالشو ببر جا ماهم خالی

میلاد

باسلام وعرض تبریک سال نو [گل]به مهمونی سه شنبه ها وچهار شنبه ها هم رسیدی[عینک]

سید نورالدین

سلام وبلاگ خوشگلی داری به منم سر بزن ما اب حوض میکشیم پیرزن خفه میکنیم وووووووو[خنده]

اهل اسمان

سلام گرامی و و قتتون بخیر سال نو هم برشما مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشید همراه با وجد و نشاط درونی سی سال و یک روز ... گفتنش هرچند اسان و ساده است اما اندیشیدن به دقایقی که گذرانده اید به آسانی گفتنش نیست نه برای شما که برای.دیگرانی چون من که ادعا میکنیم یادمان هست امنیت امروز را مدیون گذشت چون شمایانی هستیم هربار خواستم بنویسم کلمات در گلویم ماندند از بزرگی و عظمت روح شما عزیز بزرگوار .... سی سال و یک روز و شاید امروز سی سال و سه روز ... خدا قرین لحظاتتان

مریم

سلام راست می گید امسال نه شما یاد حادثه ی صبح چهارده بودید نه ما [خجالت] دیشب وقتی این پست تونو خوندم کلی غصه دار شدم آخه تا الان شما رو اینقدر غمگین و افسرده ندیده بودم ... ما آقای سامع شاد و شوخ طبع خودمونو می خوایم [گریه] آقای سامع شما فکر می کنید صاحبخونه ی اون خونه ای که مجبور شده با قلم و چکش به جون در بیفته این کار براش سخت بوده و اذیت شده ؟ نخیر اصلا اینطور نیست ! مثل اینکه شما یادتون رفته همه دوستتون دارند و هر کاری از دستشون بربیاد رو با دل و جون براتون انجام می دن .[گل] جای حاج خانوم و ننه جان و دای زه خالی نباشه من فکر می کنم دوز خانم والده ی خونتون کم شده که اینقدر غمگین و افسرده اید پس این خواهرها و داداش اکبر و قوم و خویشهای خوبتون و دوستهای یکدل و یکرنگ شما کجایند که تو این روزها هوای شما رو بیشتر از همیشه داشته باشند و سر به سر تون بذارند و شما رو سر ذوق بیارن ؟ آقای سامع عزیز خدا کنه زودتر حالتون خوب بشه و دل شما و ما شاد بشه [ناراحت][گل]

کاوسی

[گل] سلام به نظر می رسد ویتامین باغ شما بخاطر سردی هوا در چند ماه گذشته کم شده. مطمئنا در روزها و ماههای آتی با رفتن و به باغ و صحرا روحیه شما بهتر خواهد شد. بدیهی است که شما جای دوستان جانباز را هم خالی خواهید کرد. خداوند خیرتان دهد.

فریبا

سلام خدنت شما جناب سامع گرامی [گل] طبق معمول ما چند روزی شیراز رفتیم و مثل همیشه در عبور از شهرضا، به یاد شما بودم .. (هم رفتن - هم برگشتن) .. ظاهرآ این روزها چندان دلخوش نبوده اید، ان شاالله روزهای آینده اینچنین نباشد و روزهای شادی رو پیش رو داشته باشین .. بهار و سرسبزی - و بدنبال آن تابستان و روزهای خوش در بزم دوستان در باغ ! لطفآ خوشبین باشین و غم و ناراحتی رو از خود دور کنین .. روزهای خوب و خوشی براتون آرزو میکنم [گل] شب خوش[گل]

ناهيد

سلام دلاور عزيز[گل] نوشته ي خوبب شما را خوندم ، به قدري زيبا مي نويسيد كه من هميشه چند بار نوشته تون رو مي خونم ، يه سبك نوشتاري خاصي دارين كه آهنگين است و شبيه موسيقي است ، خب حتما از دل بر مياد كه بر دل مي نشيند ... من در پست قبلي به شما اون روز رو ياد آوري كردم ،اگر شما فراموش كرده بودين ، ما نمي توانيم دلاوريهاي شما رو هرگز فراموش كنيم زيارت مادر و مادر بزرگ و خاله هم قبول [گل] حكايت چكش و قلم خيلي عالي بود يعني براي كسي كه داخل گود است ، خيلي ملموس بود [لبخند] به هر حال اين ايام هم با هر سختي يا راحتي گذشت ، فقط آرزو دارم هميشه خوشي و سلامتي باشه امين [لبخند][گل]

باران

سلام جناب سامع عزیزوبزرگوار[گل] سال نو مبارک البته با کمی تاخیر[خجالت] امیدوارم برخلاف روزهای اول سال که به قول خودتون با دل مردگی وبی تفاوتی اغاز شده این روزها حالتون بهترشده باشه و محکم ودلشاد مثل همیشه درحال سپری کردن روزهای زیبای بهارباشید که به گفته ی بزرگان این نیز بگذرد... امروز سی سال و6 روز ازمعامله ی پرسود اما سخت وطاقت فرسای شما وخدای مهربون میگذره ومن براتون از خدایی که وعده هاش حق وحقیقته صبرواجربیشمار خواهانم ودعاگوی همیشگیتان هستم [گل]

میلاد

سلام چرا اینقدر از کلمه چاخان استفاده میکنید