من و رانت خواری...

کلاس درسی به نام جهانی شدن بود. دو واحد درس اختیاری که اجباری به همه داده بودند!. نزدیک به بیست نفری بودیم. استاد تشریف آوردند. ادامه بحث سر در گم خویش را شروع کرد. همینطور دور می زد و تکرار مکررات!. ویژگی ها و نشانه هایی از جهانی شدن را بر شمرد. یکی یکی توضیح می داد. جلسات متعددی را در باره هر یک از ویژگی ها گذرانده بود. نوبت به حذف رانت و رانت خواری رسید. رانت، رانت خواری و دولت رانتییر را تعریف می کرد. گفت و گفت. با آب و تاب زمینه ی زدن مثالی را فراهم کرد. «از کسی نمی ترسم. با کسی رو دربایستی ندارم. به من مربوط نیست که بهتون بر می خوره، ناراحت بشین، خوشتون نیاد. من واقعیت را میگم» ضمن این گفتار، هنگام نترسیدن و بر نخوردن و... زیر چشم، نیم نگاهی به من می کرد. ادامه داد: «بهترین مثال برای رانت، همین سهمیه ورود به دانشگاه هاست.» اینجا دیگر مستقیم چشم به من دوخته بود!. حتی دستش را نیز به نوعی اشاره کرد!. لابد تنها دلیلش ویلچر و معلولیت و نشانی از جانبازی بود.

همه نگاه می کردند. برخی خندیدد. دوستان نزدیک سری تکان دادند و پوزخندی زدند. به اجبار جور عده ای را می کشیدم. سه نفری که بی نام و نشان بین همین هیجده نفر نشسته بودند. خود را به بی خیالی زدند. هیچ نشانی نداشتند!. شاید هم همراه با بقیه می خندیدند!.

دستی بالا بردم. اجازه صحبت خواستم. اجازه نمی داد!. بدون وقفه پاسخ داد: «سوال دارین، پایان درس»

استاد اجازه بدین، اقای دکتر چند لحظه منم توضیح بدم. با عصبانیت نگاه کرد و گفت: «میدونم چی میخوای بگی!. گفتم بعد از پایان درس»

منم خواستم از شجاعت شما بگم. اجازه بدین جواب بدم. نمی ذارید کسی حرف بزنه!. سر و صدا زیاد شد.

-خوب راست میگه استاد، اجازه بدین دیگرون هم حرف بزنند. سوال کنند. جواب بدند.

با اصرار دیگران و ابراز مخالفت همه با عدم اجازه صحبت به دیگران، رضایت به شنیدن داد. گفتم اقای دکتر کاش شما این شجاعت و عدم ترس را بر من، در این کلاس، اونم بین هیجده نفر بروز نمی دادید. با این همه شجاعت، از رانت و رانت خواری ایت ا... ها و آقازاده ها می گفتید!. از واردات و صادرات ارگان هایی با داشتن بنادر اختصاصی می گفتید. این همه موارد واضح و آشکار  را کنار گذاشتین و بر من شجاعت به خرج دادید. (همه دست زدند) بله من سهمیه دارم. اما این کارنامه  قبولی و رتبه ام. اینم بریده روزنامه اسامی قبول شدگان و اسم بدون ستاره من. زحمت کشیدم تا بدون سهمیه قبول شم. تا حرفی برای گفتن داشته باشم. کارنامه و بریده روزنامه را نگه داشتم تا قابل باور برای شما و بسیاری دیگه باشه!.

گچ را به طرف تخته پرت کرد. انگشتان خود را به هم مالید. کیف خویش را برداشت. بر خلاف گذشته، با عصبانیت، زودتر از وقت قانونی، بدون حضور و غیاب، بفرماید.  

/ 36 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوثر

چرا کامنتا جابجا میشه[نگران]

کاوسی

سلام و خدا قوت [گل] بر خلاف تصور بعضی ها که جانبازان و رزمندگان بی سواد تصور می کنند بیشتر این دوستان از هوش ذکاوت و تلاش فوق العاده ای برخوردارند. می خواستید به استاد بگید شما فقط یک ساعت روی صندلی بشین و هیچ حرکتی نکن ببینه می تونه؟ آه از دست مردان گوهر ناشناس شاد باشید

ستاریان

سلام والا برای یک المپیکی افت داره که نفر بیست و نهم بشه[گریه] پیشنهاد می کنم تمام کامنتهای قبلی را ندید بگیرید تا من اول بشم[شیطان]

ستاریان

من سال 67 کنکور شرکت کردم و هر چه اصرار کردند که از سهمیه استفاده کن ف سهمیه نزدم. جو بدی انزمان راه افتاده بود و من نمی خواستم حق کسی پامال شود. اتفاقا رتبه ی بدی هم نیاوردم و می توانستم کاردانی قبول شوم اما در انتخاب رشته ی آن زمان مجاز به 30 انتخاب بودیم و من تمام سی انتخابم را دانشگاههایی انتخاب کردم که فقط رتبه های یک رقمی و دو رقمی قبول می شدند . [تایید]

ستاریان

دلیلم این بود که این کنکور برای من آزمایشی بود و دفعه بعد و سال بعد حتما باید همین رشته و همین دانشگاهها و مقطع کارشناسی قبول شوم. اما فشار زندگی و مسائل مالی اجازه ی یک سال دیگر را به من نداد و مشغول کار شدم و دانشگاه هم رفت پی کارش[قهر]

کوثر

[گل][گل]

ترانه

در پی دانه مرو همچو کبوتر که تو را بهر یک دانه به دام اندازند شیر باش ، صید بکن، نیم بخور، نیم ببخش تا به هر جا که رسی بر تو درود اندازند...

درروی

شاید وقتی دیگر [گل] منتظرتم

✿ܓ✿ رهروان شهدا ✿ܓ✿

سلام اخوی مطالب زیبا و جالبی دارید.استفاده کردم.درودبرشماعزیز خسته نباشیدرزمنده التماس دعا یازهرا(س)

نکته دان

اي کاشکه من بودم و يک بيت شعر خودمو براي اون استاد بي شعور ترسو ميخواندم شب که بازار شهادت گرم بود جايگاهت رختخواب نرم بود شجاعت آن بود که وقتي ميدانستي قرار است گوشت دم توپ شوي بروي و بياستي و نترسي تف به شرافت نداشته آن استاد ..