نقل بزرگان2 (شوخی که جدی درآمد!)

چندی قبل، اولین قسمت نقل بزرگان را با عنوان دلیل ازدواج نوشتم. یکی از خوانندگان همشهری مرا دید. گفت: این پست را در جمعی خانوادگی تعریف کردم. بزرگی از بین فامیل ما گفت: «چیز عجیبی نیست. قدیم از این اتفاق ها کم و بیش بوده است.» و حکایتی تعریف کرد.

درب خانه به صدا در آمد. زن آرام آرام پشت درب رفت. صدای زنی، درخواست باز کردن داشت. درب را گشود. چند زن با چادر و سر و وضعی تمیز اجازه ی ورود خواستند!. انگار از سر و وضع شان، باید خواستگار باشند!. وارد شدند. باب سخن گشودند. مادر با دختران خویش برای فرزند پسرش به خواستگاری آمده بود!. زن صاحب خانه باردار بود. به جهت سنگینی و سختی حال، نشست. دخترش با چای پذیرایی کرد. خواستگاری از او انجام گرفت. مادر خنده کنان گفت: دخترش را دو سه روز قبل برای پسر فلانی حرف زده اند!. خواستگار گلایه کرد چندی قبل از طریق حمامی محل درخواست آمدن داشتیم. مادر عروس به یاد آورد. درست می گویید. اما آنها زودتر از شما اقدام کردند. خواستگار چهره در هم کشبد. ناراحت از این موضوع خطاب به وی گفت: «حالا به پسروم بوگم چه؟!» او نیز در جواب، شوخی اش گل کرد و گفت: «حالا اگه حوصله دره یه بِچه به شیکم درم، اگه دختر بود مال پسر شوما!»

مادر و دختران خنده تلخی کردند و بعد از خداحافظی رفتند. دختر مورد خواستگاری به خانه ی بخت رفت. مادر عروس زایید. دست بر قضا دختر هم زایید. اما هیچ به فکر آنچه گفته بود، نبود. جمله ی به شوخی گفته ی خویش را، از یاد برد. خواستگاران نیز همه چیز فراموش کردند. چندی گذشت. انگار بخت پسر را بسته بودند. هر جایی مشکلی ایجاد می شد. از مرگ و میر و نشستن بر عزا تا جواب های ردی که به هر دلیل می دادند. کم کم دیر شد. تب و تاب ازدواج پسر و اقدام خانواده از رونق افتاد. روزگار گذشت و گذشت...

سالها بعد، درب خانه باز به صدا در آمد. درب باز شد. خواستگاری وارد شد. گفتند و شنیدند. یکی مخالف بود و دیگری موافق!. بزرگان تصمیم گرفتند و دختر خانواده را در سن و سالی معمول، با پسری پر سن و سال بر سفره ی عقد نشاندند!. کسی به روی خویش نیاورد اما مادر بیاد داشت شوخی آن زمان بارداری خویش را!!.

/ 8 نظر / 27 بازدید
یادخاطرات

سلام بزرگوار[گل]تشکر از شما حکایت جالبی بود. در قدیم به قول هایشان عمل میکردند.وسر حرف خود بودند گرچه اینجا به شوخی حرف گفته شده .برایشان مهم نبود یک دختر چه سنی دارد وطرفش چه سن وسالی . افتخار به انجام دادن قول وحرفشان بودند.اما امروزه اینگونه نیست قول داده شده فراموش شده تعهدی در کار نیست.پایبند نیستند. لحظه ای و انی فکر میکنند.......همه ما دیده ایم در قدیم زنان با مردی که 15 سال از خودشان بزرگتربود ازدواج می کردند حتا اگر زندگی زندگی به میلشان نبوده ساخته وسوخته اند......اما امروزه دختران دوست دارند با همسن خود ازدواج کنند حتا سن پسران کمتر از خودشان باشد می دانید چرا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!! در این زمان میگویند هرسه سال اختلاف یک نسل است[گل][گل][گل]

مریم

سلام آقای سامع عزیز خوبید ؟[لبخند][گل] ای بابا ! اینطور که معلومه تو شهرضا نمی شه شوخی کرد چون بعضیها منتظرند تو هوا حرف رو بچسبند و شونصد سال بعد بیان بگن الا و بلّا شما عهد شاه وزوزک فلان قول رو به ما دادید ! (ماشاءالله چه حافظه ی خوبی هم دارند !) [نگران][نیشخند] لجم می گیره که خود شوخی کننده هم حرف خودشو جدی می گیره و نه نمی گه !!! [زبان] آقای سامع این حکایتهایی که خودتون و همشهری هاتون تعریف می کنید واقعیت داره یا افسانه ست ؟ یادم باشه اگه یک زمانی آمدم شهرضا اصلا و ابدا شوخی نکنم [خنده][شیطان]

محمد

سلام اقای سامع عزیز چند وقتیه خیلی موضوعاتون خواستگاری و ازدواجس مثل این کا خبری یس اگه امر خیر دارید مو جا نمونیما !!![قلب]

یادخاطرات

چقدر خوبه که یه حس هایی هست که نمیشه به اشتراکش گذاشت مگر باخدا......فقط خدا..فقط خدا.......[گل][گل][گل]

سید نورالدین

سلام از این حکایتها بازم بنویس قشنگه [لبخند] راستی چرا امشب نیامدی راست گفته بودی مهمانی وعده داشتی یا بخاطر باران بود خیلی جات خالی بود یه مشت دیونه در اون باران خیلی خوش گذشت

یادخاطرات

سلام بزرگوار[گل] در باره ی خرید برنج نوشته بودید......ما هم از این کلاهها ی گشاد بر سرمان رفته است. اما شمالیها وقتی برنج می پزند برنج قدکشیده را دوست ندارندبرنج را به صورت کته درست میکنند. انها حتا صبحانه هم برنج می خورند ولذت می برند..............حالا اینکه مربوط به مطلب شما نبود. [گل][گل][گل]

یادخاطرات

سلام بزرگوار[گل] شما کمی کم رنگ شدیدچرا؟؟؟؟؟؟حالا هرکجا هستید بسلامتی.وخوشی[گل][گل][گل][گل]

مریم

سلام سلام صد تا سلام خوبید ؟ [لبخند] اول از همه بگم من بدون فیلترشکن آمدم اما نمی دونم چرا پارس آنلاین پرچم آلمان رو نشون می ده ؟ [زبان] و بعد : یادتونه برای یکی از پستهای من نوشتید : ( ...اولين فيزيوتراپي كه بعد از بيمارستان در اسايشگاه جانبازان شروع كار با من كرد اسمش كامبيز منصور پور بود ...) امروز رویا آمده تو بخش نظرات همون پست نوشته : (وووووووااااااااااااااااااااای .آقای محمد مهدی اسم یه کسی رو برده توی کامنتش که سااااااااااال های زیادی توی خونه ی رو به رویی ما زندگی کرده .. کامبیز منصورپور که فیزیوتراپه و الان هم هنوز با خانواده شون دورادور در ارتباطیم ..چقدر این دنیا کوچیکه ..چقدددددددددددددددر ... خیلی باحال بود..) برای منم خیلی جالب بود ! [لبخند][گل]