برگی از خاطرات (بی سوادی)

چهل و پنج روز بعد روی تخت آی سی یوی بیمارستان نمازی شیراز به هوش آمد!. هیچ چیز بیاد نداشت.   قادر به صحبت کردن نبود. چشم راستش نمی دید. دست و پای راستش نیز حرکتی نداشت. انگار خدایش سرنوشتی جدید را برایش رقم زده بود. گویی قرار بود دورانی دیگر از زندگی را به گونه ای دیگر زندگی کند. از کما به هوشیاری درآمد. سیر درمان و مرور زمان، دوران جدیدی از زندگی تازه را در او زنده کرد. دورانی که از آن پس لنگان لنگان راه می رفت. یک دست به جبران دست دیگر کارایی بیشتری یافت. حافظه و یاد به جز مواردی به یاد آمد. اما دیگر زبان به گفتار در نیامد.

در اواسط سال هفتاد و پنج، از طریق تلفن به مرکز رسیدگی به امور جانبازان وقت احضار شدم. بعد از مراجعه، معرفی نامه ای به بانک تجارت، دریافت کردم. قرار بود با اریه ی این معرفی نامه؛ حسابی ایجاد، تا دریافت حقوق مان در بانکی رسمی انجام گیرد. راهی بانک شدم. در ابتدای حرکت او را دیدم. لنگان لنگان، پایی به زمین می کشید و می رفت. با موتور کنارش ایستادم. کار و مقصد هر دو یکی بود.  به درخواستم سوار بر موتور و راهی بانک شدیم. مقابل بانک معرفی نامه ام را به دستش دادم. او را راهنمایی کردم تا با تحویل دو برگه، فرم های بانکی برای هر دو نفر دریافت، و بیرون بیاورد. تا مشخصات مان را در آن درج کنیم. لحظاتی گذشت. با دو فرم، خودکار و استامپی بیرون آمد. به مندرجات فرم نگاه می کردیم. لحظه ای چشم در چشم هم، قاه قاه می خندیدیم. حکایت شکار رفتن کر و شل و کوری با یکدگر شده بود. او نوشتن نمی دانست و من نمی توانستم. به انتظار فردی آشنا ماندیم. بر خلاف همیشه؛ انگار هیچ آشنایی، نه به بانک مراجعه می کرد و نه از مقابل بانک می گذشت. لحظاتی گذشت. مردی میان سال نزدیک ما آمد. دوچرخه ی خود را به درختی زنجیر کرد. قبل از رفتن به بانک، خطاب به او گفتم: «آقا ببخشید. میشه لطف کنید مشخصات ما را تو این فرما بنویسید؟.» سرش را پایین گرفت و از بالای عینکش نگاهی کرد. نگاهی عاقل اندر سفیه!. سری تکان داد و حین تکان دادن، نفس عمیق خویش را بیرون داد!. خودکار و فرم ها را گرفت و گفت:«پدر سوختا فقط دوورووغ میگند. همین چند شب پیش بود. قراقاتی زر می زد کا تو مملِکِت بی سوادی داره از بین میره!»

نگاهی به هم کردیم. به بی سوادی خویش و تمسخر گفته های قرائتی، لبخندی آرام زدیم. شروع به پرسیدن کرد. من ابتدا مشخصات او را جواب دادم. او هم به سرعت می نوشت. اسم، فامیل، متولد، فرزند و....

هنوز مشخصات فرم اول کامل نشده بود. آدرس منزل ایشان را برایش می گفتم. نوشته های او را نیز از دید می گذراندم. همین که کلمه ی الصاق را با سین نوشت. خطاب به او گفتم: «حاج آقا الصاق با صاده» دوباره سر پایین انداخت. از پشت عینک نگاهی کرد. به تندی گفت: «می سواد دَری؟!»

گفتم بله. هر دومون سواد داریم.

گفت: «پس چر خودون نمنویسید. به من گفتید!»

گفتم: سواد داریم اما من انگشتای دستم فلجه و ایشون هم حافظه ش را از دست داده.

سکوت کرد. نمی نوشت. و نگاه می کرد. انگار دل می سوزاند!. شاید خجالت می کشید. شاید هم... نمی دانم!.

رو به او گفتم: ولی حج آقا قراقاتی زر زده وا!. خندید و گفت: «آره اینا همشون زر می زنند. مشخصاتا بوگو کا بنویسم»

/ 28 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کوثر

سلام عموجان بزرگ بورژوا کجا تشریف ارین؟؟[متفکر]

کوثر

وبیستتتتت[مغرور][پلک]

سمانه

[گل][گل][گل]

کوثر

سلام عموجان سامع عزیز عیدتون مبارک[قلب]

مریم

عرض سلام و ادب و ارادت [لبخند] خوبید ببم جان ؟ [گل]

کوثر

سلام بیادتنم عموجان امیدوارم حالتون خوب باشه[لبخند][گل]

کوثر

سلام بیادتونم عموجان امیدوارم حالتون خوب باشه[لبخند][گل]

فريبا

با سلام خدمت شما .. من هر زمان اينجا كامنت گذاشتم ارسال نشده ! الآن مجددآ مينويسم ! تا چه شود !!! خاطره جالبي بود .. من هر زمان به شيراز ميرم و از شهرضا رد ميشيم، ياد شما ميافتم !! با اينكه شناختي ازتون ندارم و فقط ميدونم اونجا زندگي ميكنيد .. موفق باشين ..

باران

سلام جناب سامع بزرگوار[گل] دلم میخواست فرصت داشتم تا تمام پست های نخونده ی این چند ووقت رو میخوندم انشالله حالتون بهتر شده باشه وروبه راه شده باشید صبروبردباری شما رو همیشه تحسین کردم وبراتون بهترین ها رو از خدای مهربون خواستارم [گل] خاطره ی قشنگی بود ممنون